سینهام مجمر و عشق آتش و دل چون عود است
این نفس نیست که برمیکشم از دل، دود است
دل ندانم ز خدنگِ که به خون خُفت، ولی
اینقدَر هست که مژگان تو خونآلود است
از تو گر لطف و کَرم، ور همه جور است و ستم
چه تفاوت؟ که ایاز آنچه کند، محمود است
خلق و بازار جهان کَش همه سود است و زیان
من و بازارِ محبت که زیانش سود است
مِهر، از شیون من وضعِ روش داده به باد
یا درِ صبحِ شبِ هجر تو قیراندود است؟!
هرکه «یغما» نگرد زلف و خط او گوید
در برِ دیو سلیمان زره داوود است...
یغمای جندقی