شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو
شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شاه بیت های ناب

مهدی فرجی


من گم شده ام ؛ هرچه بگردی خبری نیست

جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست


یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم

دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست


دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست

یا پشت خداحافظی من سفری نیست


من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم

در بسته شد آنگونه که انگار دری نیست ...


مهدی فرجی 

کاظم بهمنی

اللهم عجل لولیک الفرج 

-------------------

رفیقِ حادثه هایی ؛ به رنگ تقدیری

اسیر ثانیه هایی ؛ شبیه زنجیری


در این رسانه ی دنیا ، میان برفک ها

نه مانده از تو صدایی ، نه مانده تصویری


رسیده سنّ حضورت به سنّ نوح ، اما

شمار مردم کشتی نکرده تغییری


هزار هفته ی بی تو گذشته از عمرم

هزار سال ِپیاپی دچار تاخیری


شبیه کودکِ زاری شدم که در بازار ...

تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری ؟


کاظم بهمنی 

محسن کاویانی

خسته از حَرّاف های بی غمِ دور و برم

می کِشم تیغِ سکوتم را به جای خنجرم


خسته از شهرِ نقابم ، خسته از شهرِ ریا

می روم بلکه کمی سالم بمانَد باورم


چون همین هستم که هستم ، کار و بارم سکّه نیست

مثل این رویِ من است ای دوست ! رویِ دیگرم


ساعتی شمّاطه دارم ، مانده ام جُرمم چه بود ؟

هر که را بیدار کردم با غضب زد بر سرم


تا تک و تنها شدم ، دیدم به حکمِ زندگی

تک که باشم تا ابد از شاه بودن سرترم ...


محسن کاویانی 

محمد علی بهمنی

امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر

تا هرکجا که می‌بردت بال و پر ببر

 

تا ناکجا ببر که هنوزم نبرده‌ای

این بارم از زمین و زمان دورتر ببر

 

اینجا برای گم‌شدن از خویش کوچک است

جایی که گم شوم دگر از هر نظر ببر

 

آرامشی دوباره مرا رنج می‌دهد

مگذار در عذابم و سوی خطر ببر

 

دارد دهان زخم دلم بسته می‌شود

بازش به میهمانی آن نیشتر ببر

 

خود را غزل، به بال تو دیگر سپرده‌ام

هرجا که دوست داری‌ام امشب ببر ببر 


محمد علی بهمنی 

فاضل نظری

با خلق هر کس دعوی وارستگی دارد

بی‌شک به دنیا بیشتر وابستگی دارد


اینجا گریزی از تعلق نیست در هر حال

هر کس به‌چیزی در جهان دلبستگی دارد


پرسیدم از فرهاد آیا عشق شیرین بود؟

در پاسخم خندید، یعنی بستگی دارد!


دنیا تماشایی‌ست اما زندگی اینجا

اندوه دارد، رنج دارد، خستگی دارد


ما تابعِ عشقیم و این بی‌تابیِ بی‌حد

چون خطِ ممتد تا ابد پیوستگی دارد...



فاضل‌نظری

سید سعید صاحب علم


امیدی بر جماعت نیست ، می‌خواهم رها باشم

اگر بی‌انتها هم نیستم ، بی‌ابتدا باشم


اگر یک‌بار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا

بیایم ، دوست دارم تا قیامت در کما باشم !


خیابان‌ها پر از دلدار و معشوقان سردرگم

ولی کو آنکه پیشش می‌توانم بی‌ریا باشم ؟


کسی باید بیاید مثل من باشد ؛ خودم باشد

که با او جای لفظ مضحک "من" یا "تو" ، "ما" باشم


یکی باشد که بعد از سال‌ها نزدیک او بودن

به غافلگیرکردن‌های نابش آشنا باشم


دلم یک دوست می‌خواهد که اوقاتی که دلتنگم

بگوید خانه را ول کن ؛ بگو من کِی ، کجا باشم ؟


سید سعید صاحب علم


ناصر بقالی


وقتی به دوش خاطره ها می نشانی ام ،

تا انزوای تلخِ غزل می کشانی ام

                   

خود را به سطر سطر نگاهت سروده ام

حتی اگر مچاله کنیّ و نخوانی ام

 

من اهل چشم های توام ای جهان من !

گریه نکن که از وطن خود برانی ام

 

برگی خزان گرفته و پژمرده ام که تو

با بادِ بی تفاوتیت می تکانی ام

 

"فرهاد" و "قیس" ، مردنشان شرط عشق بود

یاری کن ای اجل ! که به یاران رسانی ام ...


ناصر بقالی



سوگل مشایخی


تو این شهر برایم قفسی دلگیر است

شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است


آنچنان می فشرد فاصله راهِ نفسم

که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر است


رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود

دلم از هرچه و هرکس که بگویی سیر است


سایه ای مانده ز من بی تو که در آینه هم

طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است


خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی

دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است


کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی

که چگونه نفسم با غم تو درگیر است


تارهای نفسم را به زمان می بافم

که تو شاید برسی ، حیف که بی تاثیر است ...


سوگل مشایخی



فاضل نظری


بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود


بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود


 


با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟


اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود


 


گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد


تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود


 


چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد


بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود


 


من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز


دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود


 


در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه


در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود


 

 فاضل نظری