شرابِ تلخ بیاور که وقتِ غمخواریست
که گاه چارهی بیچارگان ز ناچاریست
مگر به گریه بکاهم ز بارِ اندوهم
چو ابر، راهِ فراموشیام سبکباری ست
مگو به خاکِ سیاهم نشاندهای وقتی
هنوز در سرت اندیشهی ستمکاریست
تفاوتِ من و تو هر چه بود ثابت کرد
که فرقِ عاشق و معشوق در وفاداریست
کجا روم که مرا عشق آب و دانه دهد؟
رهایی از قفسِ دوستی، گرفتاریست
چه تحفهای ست که آوردهام به استقبال؟
در این زمانه که هر شعرِ تازه تکراریست
علی مقیمی