دریغ میکنی از من نگاه را حتّی
و نیز زمزمهی گاهگاه را حتّی
من و تو ره به ثوابی نمیبریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتّی؟
تو اشتباه بزرگ منی، ببخشایم
به دیده میکشم این اشتباه را حتّی
به من که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟
که دوست دارم بخت سیاه را حتّی
به دیدن تو چنان خیرهام که نشناسم
تفاوت است اگر راه و چاه را حتّی
اگرچه تشنهی بوسیدن تواَم ای چشم
بخواه، میکُشم این بوسهخواه را حتّی
بیا... تلالؤ شعرم بر آبها امشب
تراش میدهد الماسِ ماه را حتّی...
محمد علی بهمنی