،تعجــب مــی کنــم،
چطــور انبــوه غمــی کــه در دل پــرنــده هســت؛
داخــل قفــس جــا مــی گیــرد . . .
،رفتن
آمدن
رفتن
رفتن ...
دریا هم نمیفهمد
چه میخواهد ...
،نیامدن
هزار بهانه میخواست
و
آمدن ،
یکی
دلتنگت بودم !
،لازم نیست
مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازه ی هر دومان
دوست دارم ...
،عاشق که می شوی
لالایی خواندن هم یاد بگیر
شب های باقیمانده ی عمرت
به این سادگی ها
صبح نخواهند شد ...
،این شعرها که جار می زنم
یعنی هنوز ابتدای عاشقی ست
وگرنه
«عاشقان کشته گان معشوق اند
بر نیاید ز کشته گان آواز»