لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن
نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد «شک»
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن
زیر بار غم تو داشت کسی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن
آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن
«باوفا» خواندمت از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن
«زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست»
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!
وزش باد شدید است و نخم محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن
کاظم بهمنی
خون عشاق ِ قسمخورده رقیق است چقدر
بر زمین ریختنش دستِ رفیق است چقدر
گره ِ زهد ِ تو را وا نکند چشم تری
ذکر خیر نفست طی ِ طریق است چقدر
ساحلت امن و دلت قرص و هوایت صاف است
سهم ما از هوس دوستْ دریغ است چقدر
لحظهی آمدنت دیر؛ ولی رفتنِ تو
مثل برهمزدن پلک دقیق است چقدر
کوه تفتیدهای از حوصله دارد چشمت
در دل جنگل ِ ما ترس ِ حریق است چقدر
.من مسلمان ِ نگاه ِ تو شدم کافر کیش
جام لبهای تو از عهد عتیق است چقدر
پس زدی عشق مرا رفتم از این شهر؛ ولی
قلب تو با دل بیگانه شفیق است چقدر
سیدمهدی نژاد هاشمی
بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!
نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد!
شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان،
کهتا حالا نیفتاده، ولی این بار، می افتد؛ -
شبیه کودک محبوس در انباری خانه
که بعد از التماسش، گوشه ی انبار می افتد؛ -
به قدری خسته و دلتنگ و دلگیر و غم آلودم،
که هر عکسی که میگیرند از من، تار می افتد!
من -از لطف خدا- توی فضای باز هم باشم(!)
بدون زلزله روی سرم آوار می افتد !
به قدری با سماجت قصد «خودویرانگری» دارم
که اغلب وقت خوابم از لبم سیگار می افتد!
یقین دارم که شکل مردنم، «مرگ طبیعی» نیست
و حرفش در دهان مردم بازار می افتد!
زمین خوردم، شکستم، ریشه اموا رفت، پژمردم،
چو گلدانی که با باد از لب دیوار می افتد!
به لطف بوسه بر عکس تو روی صفحه ی گوشی
همین امروز یا فردا، لبم از کار می افتد!
اصغر عظیمی مهر
بینِ انبوهی از تفاوت ها
شاعران دردِ مشترک دارند
مثلِ ظرفی عتیقه زیبایند
منتهی از درون تَرَک دارند
رویا ابراهیمی
السلام علیک یا اباعبدالله
حفره ی تنگ و پر از خون وسط سینه ی من
مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت ...
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی
هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی
حامد عسکری
نمیدونم چرا هر بار کتاب سعدی رو باز میکنم این شعر میاد. اصلا گیر افتادیم از دست این حضرت سعدیا.
باور کنید بیش از صدبار این شعر اومده . هر بارم به این بیتش رسیدم گفتم با خودم مگهههههههههه داریم مگه میشههههه عاشق اینجوری باشه .
کاش که در قیامتش ، بار دگر بدیدمی
کان چه گناه او بود ،من بکشم غرامتش ...
سعدی.
خلاصه که براتون ازخدا اینجور عاشق ها رو ارزومندم.