بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا
مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا
غرض رنجیدن ما بود_از دنیا_که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا
برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
به خون خویش می غلتند خلقی بی گناه اینجا
نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا
اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا
تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا
فاضل نظری
تنم در وسعتِ دنیای پهناور نمیگنجد
روانِ سرکشم در قالب پیکر نمیگنجد
مرا اسرار از این گفتهها بالاتر است اما
به گوش خلق از این حرف بالاتر نمیگنجد
به سینه دستِ نادانی مزن اربابِ دانش را
اگر علمی تو را در مخزن باور نمیگنجد
عجب نبود که این خوابیدگان را نیست بیداری
اذان صبح اندر گوشهای کر نمیگنجد
مرا خواب آن زمان آید که در زیر لحد باشم
سرِ پرشور اندر نرمی بستر نمیگنجد
ز بس راه وفاداری سریع و آتشین رفتم
سخنهای وفایم در دل دلبر نمیگنجد
توانگر را مخوان در گوشِ دل اسرارِ درویشی
که در خشخاش، خورشیدِ بلنداختر نمیگنجد
دل سرگشتهام هر لحظه آهنگ عدم دارد
که رسوایی چو من در عالمِ دیگر نمیگنجد
نشان قبر مگذارید بعد از مرگْ یغما را
شهابِ طارمِ اسرار در مَقبر نمیگنجد
حیدر یغما ( خشتمال_نیشابوری)
هزاربار گریبان سینه کردم چاک
که تا حقیقتِ احوال دل شود روشن
فغان که از دل محزون نیافتم اثری
به غیر قطرهی خونی که ریخت از دامن
قسم به تیغ محبّت، که خاطرم غمگین-
ز بیمِ دادن جان نیست در دَم مردن
در این غمم که مبادا به غیر خو گیرد
جفای او که نبود آشنا به غیر از من..
نظمی بلخی
میدانم سرانجام دل بی آرزویم چیست
ولی هرگز بدون عشق در دنیا نباید زیست
به چشم مستت ایمان داشتم اما ندانستم
دوای دردهایم این دروغ خندهآور نیست
چنان این روزها از چشم دنیا عشق افتادهست
که تنها راه عاشق زیستن امروز تنهاییست
در این دریای طوفانی تو هستی و خدای خود
مپرس ای کشتی در هم شکسته ناخدایت کیست
همیشه آن که دل کنده است را نفرین نباید کرد
کسی که بیمحابا دل ببند کم مقصر نیست...
محمدحسن جمشیدی
مژگان به هم بزن که بپاشی جهانِ من
کوبی زمینِ من، به سرِ آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک دردِ ماندگار! بلایت به جانِ من
میسوزم از تبی که دماسنجِ عشق را
از هُرمِ خود گداخته زیرِ زبانِ من
تشخیصِ دردِ من به دلِ خود حواله کن
آه ای طبیبِ دردفروشِ جوانِ من!
نبضِ مرا بگیر و ببر نامِ خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگانِ من
گفتی: غریبِ شهرِ منی، این چه غربت است؟
کاین شهر از تو میشنود داستانِ من
خاکستری است شهرِ من آری و من در آن
آن مجمری که آتشِ زرتشت از آنِ من
زین پیش اگر که نصفِ جهان بود، بعد از این
با تو شود تمامِ جهان اصفهان من!
حسین منزوی
پا به پایت تا ته این جاده میآیم، نترس
این منم؛ عاشقترین دلداده... میآیم، نترس
در مسیر عشق، از آیینه هم صادقترم
ساده بودم، ساده هستم، ساده میآیم، نترس
خم به ابرویت نیاور ذرّهای، دق میکنم
عاشقت با خون تعهّد داده... میآیم، نترس
عقل میگوید نرو، امّا نمیفهمد که عشق
در دل واماندهام افتاده... میآیم، نترس
در دل آتش برو، در آسمان پرواز کن
پا به پایت تا ته این جاده میآیم، نترس...
فرزاد نظافتی
باخبر هستی نگاهم بیقرار چشم توست؟
عاشق دیوانهات چشمانتظار چشم توست
اختیار قلب من دیگر ز دستم رفتهاست
از زمان دیدنت، در اختیار چشم توست
شک ندارم دور چشمان تو میگردد زمین
گردش زیبای دنیا بر مدار چشم توست
من تصوّر میکنم گاهی تو در آیینهای
این خیالاتیشدنها یادگار چشم توست!
ناز چشمان تو، خالق را به وجد آوردهاست
خالق زیبای عالم هم دچار چشم توست
طبعِ شعرم با کس دیگر نمیسازد، ولی
تا بخواهی، طبعِ شعرم سازگار چشم توست
میکُشی پیوسته با چشمان زیبایت مرا
قتلهای ساکت و آرام، کار چشم توست!
ادّعای دلبری هر کس که دارد باطل است
دلبری کردن فقط در انحصار چشم توست
لایق چشمان تو هرگز نگفتم مصرعی
سالها دیوان شعرم شرمسار چشم توست
واژهها را از حروف چشمهایت چیدهام
دلربایی از دل ما، شاهکار چشم توست...
سید احمد حسینیان
ا یاد چشمهای تو خوب است خواب من
از ابرها کناره بگیر آفتاب من!
رو بر کدام قبله به چشم تو میرسم؟
چیزی بگو پیامبر بیکتاب من!
چشم تو را کجای جهان جستوجو کنم؟
پایان بده به تاب و تبِ بیحساب من
دور از شمایل تو چنانم که روز و شب
خندیدهاند خلق به حال خراب من...
ناصر حامدی
سینۀ تنگم مجال آه ندارد
جان بهوای لب است و راه ندارد
گوشۀ چشمی به سوی گوشه نشین کن
زانکه جز این گوشه کس پناه ندارد
گرچه سیه رو شدم غلام تو هستم
خواجه مگر بندۀ سیاه ندارد
از گنه من مگو که زادۀ آدم
ناخلف استی اگر گناه ندارد
هر که گدائی ز آستان تو آموخت
دولتی اندوختی که شاه ندارد
گنج تجلی ز کنج خلوت دل جو
نیک نظر کن که اشتباه ندارد
پیر خرد گر بخلوت تو برد پی
جز در آن خانه خانقاه ندارد
مهر تو در هر دلی که کرد تجلی
داد فروغی که مهر و ماه ندارد
مهر گیاه است حاصل دل عاشق
آب و گل ما جز این گیاه ندارد
مفتقر از سر عشق دم نتوان زد
سر برود زانکه سرّ نگاه ندارد
علامه غروی اصفهانی