تو را که شانه ات ارمگاه من بوده
خودم به دست خودم سهم دیگری کردم
حسن حسن پور
هزار مرتبه گفتم که زندگیم هستی
هزار مرتبه این جمله را هدر دادم
حسین کرمی
اول بنا نبود که بسوزند عاشقان
اتش به جان شمع فتد که این بنا نهاد
عالی شیرازی
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ی ما
کوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ما
ادیب نیشابوری
جز ناله به بازار تو دیگر چه فروشیم
این است متاع جگر خسته دکانها
بیدل دهلوی
چنان ز روی تو در نور غوطه خورده شبم
که صبح گر بدمد گویم این سیاهی چیست
طالب آملی
عشقبازی نه طریق حکما بود ولی
چشم بیمارتودل میبرد از دست حکیم
سعدی
صلیاللهعلیکیااباعبدالله
شبی بییاد زلفت صُبح کردن قسمتِ ما نیست
پریشانی چرا دست از سر ما برنمیدارد !
معنی زنجانی