-
بهرنگ قاسمی
پنجشنبه 8 مرداد 1394 15:21
،در خانه ی ما هر کسی چیزی کم داشت! پدرِ مرحومم خنده، خواهرم جهاز، من کیف و کفش و بیچاره مادرم "خون" رفتیم دکتر گفتند که پسته خوب هست...! پدر با هزار مکافات رفت منت کشیِ پستهای که سالیانِ سال با ما قهر کرده بود! یک مشت پسته ی زبان بسته را گرفت و به خانه آورد.. بیچارهها لال بودند خشکشان زده بود.. آمدیم...
-
سمیه یزدانی
پنجشنبه 8 مرداد 1394 15:20
،گـفتـی: « بــرو کــه پیـر شـوی » ای پــدر بیــــا نفــریـن کـه در لبــاس دعــا کــردهای ببیـن . . . ! سعید خرقانی
-
بیهوده نگردید به تکرار در این شهر
پنجشنبه 8 مرداد 1394 15:19
،بیهــوده نگردیــد به تکــرار در ایـن شهــر او طـرز نــگاهـش بـه خـدا شعبـه نــدارد انسیه آرزومندی
-
قدر تنی از پیرهنی فاصله
پنجشنبه 8 مرداد 1394 15:18
،قــدر تنــی از پیـرهنـی فــاصـلـه داریــم وای از تـو چـه سخـت است ، همـین قدر جـدایـی مهدی فرجی
-
شعر کوتاه
پنجشنبه 8 مرداد 1394 15:17
،یـوسف مـصر را بـگو ...! سـکه بـه نـام خـود مـزن هــرپـسـری عـزیـز شـد یـاد پــدر نـمـی کـند ...! مهدی سهیلی
-
سمیه یزدانی
پنجشنبه 8 مرداد 1394 15:17
،میوه فروش فکر می کند فقیر هستم از بس که همیشه گفته ام کمتر اقا ، خیلی کمتر چند دانه سیب هم کافی است رفتگر محل اما خیال می کند چه خانواده پولداری چقدر میوه که می ماند و دور می ریزند هر دو سخت اشتباه می کنند در این خانه فقط زنی است که تنها زندگی می کند سمیه یزدانی
-
مهرداد تکلو
سهشنبه 6 مرداد 1394 20:13
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مرداد 1394 19:02
،ساحلت می مانم حتی اگر روزی هزار بار از من دست بکشی. حسین غلامعلی خواه
-
بهترین غزل های معاصر
سهشنبه 6 مرداد 1394 18:28
،شبی دوباره و ای کاش های تکراری فدای چشم قشنگت هنوز بیداری ؟ بهار من نکند شرط بسته ای با خود تمام پنجره ها را ستاره بشماری ؟ چقدر مانده به اتمام این شب تاریک چقدر مانده که دست از سکوت برداری ؟ دوباره حرف بزن خوب من نمی خواهد که احترام سکوت مرا نگهداری تمام طول شب این بود فکر ِ عاشق تو که مثل آن همه دیروز دوستش داری ؟...
-
علیرضا بدیع
سهشنبه 6 مرداد 1394 14:38
،ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی ! پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی ! داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم بدنام که هستیم به اندازهی کافی تلخینهی آمیخته با هر سخنت را صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی ! با یافتن چشم تو آرام گرفتم چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی چندیست که سردم شده دور از دم گرمت بر گردنم از بوسه مگر شال...