میان ما و مجنون شد چو اقلیمِ جنون قسمت
به پای خود گرفتم سربهسر خار بیابان را
شدم موییّ و باز این آرزو گردِ دلم گردد
که گردم گرد سر چون رشتهی گلدسته خوبان را
جنون کامل چو افتد، پی به مقصد میتوان بردن
نپرسیدهست مجنون از کسی راه بیابان را...
سخای لاری
در دلم باز هواییست که توفانیِ توست
حسین_منزوی
┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄
دلا! مراد دل خود، ز غیر دوست مجو
خیالی_بخارایی
┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄
کجایی که بیتو، توانم نماند...
سروش_اصفهانی
ا که خواب رفته دلم، بیصدا برو
آرام رد شو از من و بیاعتنا برو
اینبار حرفهای دل من نگفتنیست
اینبار را نپرس چرا و کجا؟... برو
از نو تمام خاطرهها را مرور کن
اصلاً نیا به قلب من از ابتدا، برو
اصلاً خیال کن که دلت جای دیگریست
اصلاً خیال کن که ندیدی مرا... برو
بعد از تو هیچکس به دلم سرنمیزند
در را ببند پشت سرت، بیصدا برو...
حسن اسحاقی
کاش روزی حال و روز بهتری پیدا کنم
گوهری بیقیمتم؛ انگشتری پیدا کنم
عکست از اشکِ روان من مکدّر شد، ببخش!
میروم سنگ صبور دیگری پیدا کنم
شاعران گل گفتهاند، امّا برای وصف تو
باز باید معنی نازکتری پیدا کنم
بین ما، تقدیر دیواری بنا کردهست و من
از مدارا خستهام؛ باید دری پیدا کنم
کشتیِ جانم به سوی مرگ راه افتادهاست
سخت میترسم، مبادا لنگری پیدا کنم!
حسین دهلوی