نشسته ام که بگویم هنوز یادم هست
که بی تو رسم تنفس چه کار دشواری است
شتاب عقربه ها در گذشت سرد زمان
برای من گذری بی دلیل و تکراری استبخت آئینه ندارم که در او می نگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
کآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری
دیدهای را که به دیدار تو دل مینرود
هیچ علت نتوان گفت به جز بی بصری
گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست
عیبت آن است که هر روز به طبعی دگری
گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی
پرده بر کار همه پرده نشینان بدری
عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد
حال دیوانه نداند که ندیدهست پری
سعدی
در خواب گرفتی خبر از حال بهم ریخته ام
ناز من ، حال بدم را چه به پرسیدن تو ...
محمد الیاسی
پیر مردی عقب نیزه ی اصغر می گفت
طیب الله به تو ای حرمله ، گل کاشته ای
با چنین تیر که بر حنجر طفلش زده ای
قبل طفلش بخدا کار پدر ساخته ای
صلی الله و علیک یا اباعبدالله
صلی الله و علیک یا اباعبدالله
به دهر گر خبری هست به زیر بیرق توست
اگر کسی در دیگر زند ، ز بی خبریست ...