هرشب اسیر زخمِ زبان میکنی مرا
درگیر قصه و هیجان میکنی مرا
دلشورههای من، همه از غربت من است
ای آشنا! تو هم نگران میکنی مرا
من خسته از تسلسلِ این زندگانیام
هِی پیر میشوم... تو جوان میکنی مرا
تو نبضِ کائناتی و با هر اشارهای
مبهوتِ چشمهای جهان میکنی مرا
من آن مسافرم که تو با بینشانگیت
بیسرزمین و بیچمدان میکنی مرا
با اینکه لحظهلحظه تو را غرق میشوم
یا فارغ از زمان و مکان میکنی مرا-
-حس میکنم که رستمی از راه میرسد
بیفایدهست اینکه نشان میکنی مرا...
سعید موسوی
هنوز بدرود نگفته ای،
دلم برایت تنگ شده است
چه بر من خواهد گذشت
اگر زمانی از من دور باشی
هر وقت که
کاری نداری انجام دهی
تنها به من بیاندیش
من در رویای تو
شعر خواهم گفت
شعری درباره
چشمهایت
و
دلتنگی...
جبران خلیل جبران
سر به "بالین فراقت" هر ڪسی شب تا به روز
ما و "غمهای تــو" و سر بر سر "زانوی خویش"
هلالی جغتایی
در لباس زندگی، راحت نمی دانم ڪه چیست
این قبای تنگ را عمریست میپوشم به زور
میرزا ابوالحسن فراهانی