.
مرو، که با دو لبت گفتگوی من باقی است
هزار شکوه سرودم، ولی سخن باقی است
چو برق میروی از آشیان ما، به کجا؟
هنوز مشت خسی، بهر سوختن باقی است
به عیش کوش و ز غمهای تازه، باک مدار
گرت پیاله ای از باده کهن باقی است
شبی به حلقه رندان، حدیث موی تو رفت
گذشت عمری و آشوب انجمن باقی است
دمی نشستی و رفتی، ولی به محفل ما
هنوز بوی گل و عطر یاسمن باقی است
اگرچه گردش گردون، مرا هلاک نکرد
ولی ز گردش چشمت، امید من باقی است
بهار حسن تو نازم، که صد چمن پژمرد
ولی طراوت گلهای این چمن باقی است
بپای دوست سر افشاندن است و جان دادن
بهانه ای که مرا بهر زیستن باقی است
ز دست غیر، مرا شکوه ای نماند، رهی
ولی شکایتم از دست خویشتن باقی است
رهی معیری
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشهام از پی عیش داده است
شیشهام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان
حافظ
بی روی تو راحت ز دل زار گریزد
چون خواب که از دیده بیمار گریزد
ای دوست بیازار مرا هر چه توانی
دل نیست اسیری که ز آزار گریزد
زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ
ترسم که ز نالیدن بسیار گریزد
رهی معیری