به زیر ِ سایه ی زلف ِ تو آمده ست دلم
به غم بگوی که این خَسته در پناه من است...
هوشنگ ابتهاج
بیش از این صبر ندارم که بسازم به غمت
روی بنْما که کنم جان به فدای قدمت
به غلط دل ز پی چشم، به دنبال تو شد
میرود خونِ دل از چشم، کنون از ستمت
گفتم احوالِ دلِ زار بَرَت عرضه کنم
تا مرا در غم هجران نگذارد کَرمت
بیخبر بودم از آن کز سرِ مغروریِ حُسن
شرح درماندگیِ حال کند محتشمت
به تو چون عرضه دهم زاریِ شبهای دراز
که چو گل باز شود دیده پس از صبحدمت
روی دل از همه عالم چو به روی تو بُود
زآن سبب سجده بَرم پیش دو ابروی خَمت
ای دل! از «راغبِ» یاری، ره تسلیم سپار
بو کز این شیوه بخوانند یکی از خَدمت...
راغب شیرازی
گرچه میدانم نمیآیی ولی هر دَم زِ شوق
سویِ در میآیم و هر سو نگاهی میکنم
هدایت طبرستانی
تو رفتهایّ و من ازدسترفتهتر شدهام
به شاعرانهترین شکل، دربهدر شدهام
از آنچه دور و برم اتفاق میافتد
از آنچه بر سرمان رفت، بیخبر شدهام
من آن مسافرِ بیاختیارِ تقدیرم
که با تمام وجود عازم سفر شدهام
به دست باد سپردی مرا، ندانستی
که بیتو بیشتر از باد، دربهدر شدهام
منی که چاشنی انفجارها بودم
چگونه بعد تو کبریت بیخطر شدهام؟!
برای آنکه ببینم تو را که میگذری
چقدر در همهی شهر رهگذر شدهام
مقدّر است کسی بیقرارتان باشد
به سرنوشت قسم، من همان نفر شدهام...
حسین کرمی