من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه
تا باز نو جوان شوم و نو کنم گناه
چون جامهها به وقت مصیبت سیه کنند
من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
رودکی
ببینی روبرویت ایستاده با نگاهی گُنگ
و در پشتِ نقابش هیچ از آن ایام پیدا نیست
و تو، شک کردهای بر دیدهات، در خویش میگویی:
زبانم لال! آیا اوست؟ آیا هست؟ آیا نیست؟
محمدعلی بهمنی