شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو
شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شاه بیت های ناب

فاضل نظری

ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق


از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود


فاضل نظری 

مهرداد تکلو

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

منشی کاشانی

روزی که ز کوی تو سفر کردم و رفتم


هر گام که برداشت دلم، رو به قفا بود...


منشی کاشانی


طالب آملی

دشنام خلق را ندهم جز دعا جواب


ابرم؛ ز تلخ گیرم و شیرین عوض دهم...


طالب آملی

سعید بیابانکی

با یک دروغ کهنه به خونم درافکنید


در دوردست، گرگی و چاهی هنوز هست...!


سعید بیابانکی

مخلص کاشانی

پری‌رُخی به شکرخنده قتلِ مردم کرد


چو گفتمش که مرا هم بکش، تبسّم کرد!


مخلص کاشانی

خدابخش صفا دل


خود را کشانده‌ام به گذرگاه آفتاب

مانند تشنه‌ای که رسد ناگهان به آب


در اشتیاق دیدنت از خویش رفته‌ام

حالی شگفت دارم از این لحظه‌های ناب


پیش از تو، عشق در نظرم رونقی نداشت

چیزی نبود بهره‌ی من، غیر اضطراب


پیش از تو، روزگار به من پشت کرده بود

پیش از تو، بود حال دلم سال‌ها خراب


از سمت صبح، پنجره‌ها بسته مانده بود

یک‌عمر، بود پرسشم از عشقْ بی‌جواب


در خود هزار قصّه‌ی ناخوانده داشتم

از هم گسسته بود ورق‌های این کتاب


باور نمی‌کنی که در این گوشه از زمین

بسیارها کشیده‌ام از دوری‌ات عذاب


در منظرِ نگاه من آن روزها، نبود

تا دوردست، غیر بیابانی از سراب


پیوسته در خیال خودم پَرسه می‌زدم

با آرزوی اینکه ببینم تو را به خواب


با کاروان صبح به ناگاه آمدی

مانند عاشقانه‌ترین شعر بی‌نقاب


واکن دوباره این سرِ خُم را که تشنه‌ام

یک استکان بریز برایم از این شراب!


هر پنج فصل سال به تو فکر می‌کنم

چونان که در هوای زمستان به آفتاب!


بگذار اعتراف کنم، این گناه نیست!

می‌خواهمت همیشه در این شهر، بی‌حساب...

خدابخش صفادل



علی نیاکوئی لنگرودی

می‌روم از قصّه‌ات دیگر کنارت نیستم

هرچه می‌خواهی بگو، فکر شعارت نیستم


گرچه اقیانوسی و من ماهی بی‌ادّعا

هرچه بودم عاشقت، حالا دچارت نیستم


روزگاری آشیانم گوشه‌ی دام تو بود

پر زدم از دام تو، دیگر شکارت نیستم


هر شب از دیوانگی‌هایم غزل می‌بافتم

اندکی عاقل شدم، بی‌اختیارت نیستم


می‌کشیدی زخمه بر جانم غزل‌ها قی کنم

عاشقِ دل‌خسته‌ای ماندم که تارت نیستم


باغِ گل هستی... گلستانی، بهارت پیشکش

با تو دَم‌سردم، ببین! رنگ بهارت نیستم


خاطراتت مال تو، بردار و از اینجا برو

هرقدَر ناراحت امّا بی‌قرارت نیستم


علی نیاکوئی لنگرودی

ساناز رئوف

کارتان باز به این کهنه‌مثل می‌افتد


گذرِ پوست به دباغِ محل می‌افتد!


 


رنجِ پروانه و بلبل همه‌گی بیهوده‌ست


شهدِ گُل، بر لبِ زنبورِ عسل می‌افتد


 


به لبِ سرخ خودت، هاااای ننازی «چل‌گیس»


سیب، دستِ حسنی‌های کچل می‌افتد!


 


اهلِ لافی که همه رستمِ دستان هستند


کِشِ شلوارکشان، وقتِ عمل می‌افتد!


 


قاصدک دستِ تو را پیشِ خلایق رو کرد


خبرت بر سرِ هر کوی و کتل می‌افتد... .


 

ساناز رئوف