بر آستان تو دل پایمال صد دردست
ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
که بلبلان همه زارند و برگها زردست
شب است و اینه خواب سپیده میبیند
بیا که روز خوش ما خیال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
که صبح خندهگشا روی ازو نهان کردست
چهها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
به سوز دل نفسی آتشین بر آرای عشق
که سینهها سیه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست
دلا منال و ببین هستی یگانهی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز
خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست...
هوشنگ ابتهاج
شبها تو خفته، من به دعا، کز تو دور باد
آه کسان که بهر تو در خون نشستهاند...
نصیبی گیلانی
شکسته باد دهانی که بی علی باز است
بریده باد زبانی که بی علی گویاست
خدا گواست که هر کس رهش جدا ز علی است
بسان لشکر فرعون راهی دریاست
اگر تمام خلایق جدا شوند از او
خدا گواست که راه تمام خلق خطاست
خدا گواه است پی دشمن علی نروم
حلالزاده رهش از حرامزاده جداست
غلامرضا_سازگار
مرا ز یادِ تو بُرد و تو را ز دیدهی من ...
زمانه بیشتر از این، ستمْ چه خواهد کرد؟
صائب تبریزی