شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو
شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شاه بیت های ناب

غزل

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام
من رعد و برق و زلزله‌ام؛ ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم؛ اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من کز شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم
من، این من غبار؛ چرا می‌تکانی‌ام؟

،بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکسته نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

،شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام

حامد عسگری

غزل

،نهنگ عاشقم را دام چشمانت به تور انداخت

گرفت از قعر اقیانوس و در تنگ بلور انداخت



به دور از بی کران موج هایت مرده ام اما

نگاهی می توان گه گاه بر اهل قبور انداخت



،شبیه میوه ای نارس، تحمل کردنم سخت است

من آن سیبم که باید گازی از آن کند و دور انداخت



هوای فتح در سر داشتم دردا که تقدیرم

سر و کار مرا با قله ای صعب العبور انداخت



،صدایی آمد و ناگاه آتش شعله ور تر شد

گمانم شاعری دیوان خود را در تنور انداخت!

غزل

،زمین را عاشقت کردی، هوا را عاشقت کردی

و هر چه بود بین این دو تا را عاشقت کردی



گِلت وقتی که حاضر شد خدا لبخند زد، یعنی

ز بس زیبا شدی حتی خدا را عاشقت کردی



به خود می بالم از عشقت ولی همواره می پرسم:

چه در ما یافتی آیا که ما را عاشقت کردی؟!



نه تنها من، نه تنها او، نه تنها شاعران، حتی

غزل را، بیت ها را، واژه ها را عاشقت کردی



سپس عشق تو از واژه به قلب ساز ناخن زد

و بعد از آن دور می فا س لا را عاشقت کردی



به وقت خواندنت بی اختیار از بغض لبریزم

تو حتی بغض را، حتی صدا را عاشقت کردی

شعر کوتاه


،اگر برف میدانست!؟


زمین خاکی چقدر کثیف است

برای آمدن به او لباس سفید نمی پوشید...

شعر کوتاه


،بعد یک عمر شبی وصل توام گشت نصیب

چه شبی بود که یک عمر حسابش کردم...

شعر کوتاه


،بعد یک عمر شبی وصل توام گشت نصیب

چه شبی بود که یک عمر حسابش کردم...

شعر کوتاه


،بچین میز قمارت را
                  دل از من
                          روى ماه از تو 

شعر کوتاه



،ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﻧﻬﺎﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﻘﯿﻦ ﮐﻨﻢ 

ﻣﺴﺘﯽ ﻧﻪ ﺍﺯ ﭘﯿﺎﻟﻪ نه از خم شروع شد

سجاد مهدی پور

غزل


،ﻣﻦ ﻗﺎﻧﻌﻢ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ
ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﯿﺎ ﮐﻪ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

،ﺣﺴﺮﺕ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺷﺪﻡ ،ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﺷﻮﯼ ﮐﻤﯽ
ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺐ ﻭ ﺗﺎﺑﯽ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

،ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻨﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ؟
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﻗﺎﺑﯽ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ؟

ﺣﺎﻻ‌ ﮐﻮﯾﺮ، ﻣﻘﺼﺪ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺎﻥ ﺳﺮﺍﺑﯽ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﯾﮏ ﺷﺐ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺮﮐﻪ ﺑﯿﺎ ،ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﯼ
ﻣﺨﺪﻭﺵ ﻭ ﭘﺮﺗﻼ‌ﻃﻢِ ﺁﺑﯽ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﻟﯿﻼ‌ﯼ ﻗﺼﻪ ﺍﯼ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ
ﺟﺰ ﻻ‌ﺑﻪ ﻻ‌ﯼ ﮐﻬﻨﻪ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺍﯼ ﻣﺮﻍ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﻧﮑﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ، ﺩﻣﯽ
ﻣﻘﻬﻮﺭِ ﭘﻨﺠﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﻘﺎﺑﯽ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ، ﺗﻮ ﺑﮑﺶ ﭼﻬﺎﺭﭘﺎﯾﻪ ﺭﺍ!
ﺗﺎ ﭘﺸﺖ ﺣﻠﻘﻪ ﻫﺎﯼ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ