!
،این رد کفش نیست ، نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو
،زنجیر گیسویت دلم را کرده درگیر
ای قاتل زنجیره ای ، کشتار بس نیست ؟
،لبخند که می زنییوسفی می شومکه بی هیچ برادریدرچال گونه اتگم می شوم
،برخاسته ام از خواب
و هنوز در پلک ام تویی ..
و نمی دانم کجایی ؟!
،نبودنت بوی مرگ می دهد
و بودنت بوی برگ
پاییز بود ...
و ما
یادت هست؟
روی برگها راه رفتیم
آهِ برگ ها ما را گرفت.
،در من
آدم برفی ای ست
که عاشق آفتاب شده ..
و این خلاصه ی همه داستان های عاشقانه جهان است....
،در گلوی من ابر کوچکیست
می شود مرا بغل کنی؟
قول می دهم
گریه... کم کند.