،خستهام
از زمین و از زمان؛
مرا
۷ کوچکی بکش
در آسمان...
،احساس درختی را دارمکه در مسیر کارخانه ی چوب بری قرار گرفته است...
،تو هم دست کمی از اونباید داشته باشییک دنده و لجبازمثل بطری ِ نامه بر ِ دریاتا سرت به سنگ نخورد
نم پس نمی دهی !
،دیگر به هوای نازت ...
هیچ مردی سر به بیابان نمیگذارد...
ساده ای لیلی جان...
اینجا مردها با یک کلیک روزی هزار بار
عاشق می شوند
،این روزها بر روی جانم
ماتیک میکشم ...
اخر جانم به لبم رسیده!!
مهرداد تکلو
،من با تو چقدر ساده رفتم بر بادتو نام مرا چه زود بردی از یادمن حبهی قند کوچکی بودم کهاز دست تو در پیالهی چای افتاد