،چه ابتدای سطرچه انتهای آن؛دلتنگ نقطه چین توام... باران!
،چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
،هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم
،از رادیو دست میکشم
موجی زیباتر از
موهای تو
نخواهم یافت...!!!
،در ایستگاه
تو همان بودی که دستی برایم تکان نمی داد
باد آرام و بی آزار بود
اما تو دستهات را توی جیب هایت چپانده بودی
زمستان بهانه های خوبی دست آدم می دهد
و چقدر سرما به تو می آمد
،کمی به من برس....
من از رسیدن تو حالم خوب می شود...