،در ایستگاه
تو همان بودی که دستی برایم تکان نمی داد
باد آرام و بی آزار بود
اما تو دستهات را توی جیب هایت چپانده بودی
زمستان بهانه های خوبی دست آدم می دهد
و چقدر سرما به تو می آمد
،من تنها مادری نگرانم،
مادری نگران برای دخترم
که همین روزها کفشش انگشت هایش را خواهد زد
و همین روزها مدادهای رنگی همکلاسی اش
از مدادهای او بلندتر خواهد شد
،کافیست ترا به نام بخوانم
تا ببینی لکنت عاشقانه ترینِ لهجه هاست
و چگونه لرزش لب های من
دنیا را به حاشیه می برد