-
مهرداد تکلو
شنبه 4 آذر 1402 23:33
-
منشی کاشانی
پنجشنبه 2 آذر 1402 23:42
روزی که ز کوی تو سفر کردم و رفتم هر گام که برداشت دلم، رو به قفا بود... منشی کاشانی
-
طالب آملی
پنجشنبه 2 آذر 1402 23:40
دشنام خلق را ندهم جز دعا جواب ابرم؛ ز تلخ گیرم و شیرین عوض دهم... طالب آملی
-
سعید بیابانکی
پنجشنبه 2 آذر 1402 23:40
با یک دروغ کهنه به خونم درافکنید در دوردست، گرگی و چاهی هنوز هست...! سعید بیابانکی
-
مخلص کاشانی
پنجشنبه 2 آذر 1402 23:38
پریرُخی به شکرخنده قتلِ مردم کرد چو گفتمش که مرا هم بکش، تبسّم کرد! مخلص کاشانی
-
خدابخش صفا دل
پنجشنبه 2 آذر 1402 23:33
خود را کشاندهام به گذرگاه آفتاب مانند تشنهای که رسد ناگهان به آب در اشتیاق دیدنت از خویش رفتهام حالی شگفت دارم از این لحظههای ناب پیش از تو، عشق در نظرم رونقی نداشت چیزی نبود بهرهی من، غیر اضطراب پیش از تو، روزگار به من پشت کرده بود پیش از تو، بود حال دلم سالها خراب از سمت صبح، پنجرهها بسته مانده بود یکعمر،...
-
علی نیاکوئی لنگرودی
پنجشنبه 2 آذر 1402 23:31
میروم از قصّهات دیگر کنارت نیستم هرچه میخواهی بگو، فکر شعارت نیستم گرچه اقیانوسی و من ماهی بیادّعا هرچه بودم عاشقت، حالا دچارت نیستم روزگاری آشیانم گوشهی دام تو بود پر زدم از دام تو، دیگر شکارت نیستم هر شب از دیوانگیهایم غزل میبافتم اندکی عاقل شدم، بیاختیارت نیستم میکشیدی زخمه بر جانم غزلها قی کنم عاشقِ...
-
ساناز رئوف
پنجشنبه 18 آبان 1402 13:36
کارتان باز به این کهنهمثل میافتد گذرِ پوست به دباغِ محل میافتد! رنجِ پروانه و بلبل همهگی بیهودهست شهدِ گُل، بر لبِ زنبورِ عسل میافتد به لبِ سرخ خودت، هاااای ننازی «چلگیس» سیب، دستِ حسنیهای کچل میافتد! اهلِ لافی که همه رستمِ دستان هستند کِشِ شلوارکشان، وقتِ عمل میافتد! قاصدک دستِ تو را پیشِ خلایق رو کرد خبرت...
-
فاضل نظری
پنجشنبه 11 آبان 1402 13:17
بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا غرض رنجیدن ما بود_از دنیا_که حاصل شد مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ به خون خویش می غلتند خلقی بی گناه اینجا نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا اگر شادی سراغ از من...
-
رضا قاسمی
پنجشنبه 4 آبان 1402 11:49
یافاطمهمعصومهسلاماللهعلیها کویر، قبل تو با مرگومیر قافیه داشت سلام بر تو که این خاکِ مرده را جانی بمان و گرد و غبار مدینه را بتکان تو سهمِ مردمِ ما از مزار پنهانی رضا قاسمی