-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 16:28
،چشم های تو آنقدر معجزه بود که خدا را وسوسه می کرد پیامبرانش را دوباره به زمین بفرستد!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 16:27
،به بدرقۀ تو دست تکان دادم تنهایی به استقبال خودش تعبیر کرد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 16:26
،عشق زبان مشترکی ست اما از لهجه ام می ترسم مثل یک کارگر تحقیر شده ی افغانی!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 21:42
،تا کی رم آهو ها را در چشمت ببینم و آه بکشم ؟ عشق جرات می خواهد عزیزم... می روم پلنگی دست و پا کنم !
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 21:39
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 21:37
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 21:33
،مانند همیشه چشم هایم به در است بر سفره ی ما جگر نه ، خون جگر است ته مانده ی سفره ی شما را آورد آری ، پدرم مورچه ی کار گر است
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 21:30
،پرواز چه لذتی دارد وقتی زنبور کارگری باشی که نتوانی عاشق ملکه بشوی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 21:19
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 21:11
،تمام شب، ستاره چیده بود مرد گردنآویزت کند صبح. صبح که بیدار شدی، از شرم به خاک ریخته بودند همه. آه که چه تلاشِ بیهودهایست ستاره چیدن برای خورشیدی که تویی !