-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:59
خوب من همین که میدانم هستی خوب است همین که میدانم درتپشهای قلبت یادی ازمن هست خوب است همین که میدانم درراستای نگاهت مرا جستجومیکنی خوب است همین که میدانم درکنج ذهنت هرروزمرابه دوردستهای خوشبختی میبری خوب است همین که میدانم گاهی نامم را به زبان می آوری خوب است خوشبختی همین است دیگر
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:52
طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست دلت آیینه ی ایوان طلاکاری هاست باید از دور به لبخند تو قانع باشم اخم تو عاقبت تلخ طمعکاری هاست جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست توی تاریک ترین گوشه ی انباری هاست نفس باد صبا مشک فشان هم بشود باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست با تو خوشبخت ترین مرد جهان خواهم شد گرچه این خواسته ی قلبی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:45
زخمم بزن، که زخم مرا مرد می کند اصلا برای عشق سرم درد می کند زخمم بزن که لااقل این کار ساده را هر یار بی وفای جوانمرد می کند آن جا که رفته ای خودمانیم هیچ کس آن چه دلم برای تو می کرد می کند؟ خاکستر غروب تو هر روز در افق آتش پرست روح مرا زرد می کند عاشق بکش که مرگ مرا زنده می کند زخمم بزن که زخم مرا مرد می کن
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:42
من سالهاست فهمیده ام بوسه را یک زن لال کشف کرد !!! چون نمی توانست بگوید دوستت دارم ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:41
اگر این ماجرا هر طور دیگر هم رقم می خورد دلم یک عمر در این غصه ی بیهوده غم می خورد همین که شیشه ی حرمت شکست از سنگ دشنامت همین که نامت از بین رفیقانم قلم می خورد نگاهم کردی و با خنده گفتی: روزگار این است! نگاهت کردم و از خنده ات حالم به هم می خورد عجب لبخند سردی، روزگار ناجوانمردی چه کردی با کسی که روی نام تو قسم می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:37
با این که دل بدون تو تنها نمی شود با این که عشقت از سر من وا نمی شود اما هنوز دست نمک ناشناس تو از پای سفره دلم پا نمی شود وقتی دو حرف لعنتی جدول دلت من می شود ، تو می شود و ما نمی شود دیگر به چشم هیچ کسی زل نمی زنم دیگر شبیه چشم تو پیدا نمی شود
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:36
قصّه ی عشق غم انگیز...نمی فهمیدیم! وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند: - علّتِ زردیِ پاییز؟ نمی فهمیدیم! فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم! ما مترسک شده بودیم وَ چیزی غیر از - اتّفاق ِ سرِ جالیز نمی فهمیدیم "زندگی قصّه ی تلخیست..." وَ مشکل این بود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:34
از غم که چشم های تو لبریز می شود انگار فصل ها همه پاییز می شود وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی پاییز چون بهار دل انگیز می شود تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو چون با غرور و عشق گلاویز می شود جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق آن نیز با غروب تو نا چیز می شود
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:29
با تو نگران هیچ طوفانی نیستم قطره ام شاید اشکی لغزیده بر تندیس رنگین کمانت با تو ترسی از سقوط چشمانت ندارم با تو ای کسوف بی تاب سکوتِ سنگینِ شبانه های ِ من جزر و مدِ عاشقانه های ام بانویِ گرگ و میش من ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:28
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم تا پله ها و تو را گم نکنم کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود گفتم دستانت را به من بسپار که زمان کهنه شود و بایستد دستانت را به من سپردی زمان کهنه شد و مُرد. ..........................