-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:41
اگر این ماجرا هر طور دیگر هم رقم می خورد دلم یک عمر در این غصه ی بیهوده غم می خورد همین که شیشه ی حرمت شکست از سنگ دشنامت همین که نامت از بین رفیقانم قلم می خورد نگاهم کردی و با خنده گفتی: روزگار این است! نگاهت کردم و از خنده ات حالم به هم می خورد عجب لبخند سردی، روزگار ناجوانمردی چه کردی با کسی که روی نام تو قسم می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:37
با این که دل بدون تو تنها نمی شود با این که عشقت از سر من وا نمی شود اما هنوز دست نمک ناشناس تو از پای سفره دلم پا نمی شود وقتی دو حرف لعنتی جدول دلت من می شود ، تو می شود و ما نمی شود دیگر به چشم هیچ کسی زل نمی زنم دیگر شبیه چشم تو پیدا نمی شود
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:36
قصّه ی عشق غم انگیز...نمی فهمیدیم! وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند: - علّتِ زردیِ پاییز؟ نمی فهمیدیم! فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم! ما مترسک شده بودیم وَ چیزی غیر از - اتّفاق ِ سرِ جالیز نمی فهمیدیم "زندگی قصّه ی تلخیست..." وَ مشکل این بود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:34
از غم که چشم های تو لبریز می شود انگار فصل ها همه پاییز می شود وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی پاییز چون بهار دل انگیز می شود تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو چون با غرور و عشق گلاویز می شود جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق آن نیز با غروب تو نا چیز می شود
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:29
با تو نگران هیچ طوفانی نیستم قطره ام شاید اشکی لغزیده بر تندیس رنگین کمانت با تو ترسی از سقوط چشمانت ندارم با تو ای کسوف بی تاب سکوتِ سنگینِ شبانه های ِ من جزر و مدِ عاشقانه های ام بانویِ گرگ و میش من ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:28
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم تا پله ها و تو را گم نکنم کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود گفتم دستانت را به من بسپار که زمان کهنه شود و بایستد دستانت را به من سپردی زمان کهنه شد و مُرد. ..........................
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:26
صبوری می کنم تا شاید روزی برگردانی روی ات را و همه ی دنیای مرا ببینی که در نگاه تو خلاصه شد و هر بار ترس نبودنت با ندیدنت یکی شد در بارانی بهاری ... صبوری ات را می کنم تا بوی تو به مرز چنونم بیاید شاید مثل آخر زمستان آب شود یخ حسرت و آدم های برفیِ خانه ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:25
بیا با هم یک تصویر زیبای دیگر از عشق بکشیم ، تصویری مثل آن نقاشی دیروز تا به یادگار بماندو این یادگاری مثل یک خاطره بماند ، تا ما نیز مثل خاطره ها باشیم ، نه خاطره ای از گذشته ، خاطره هایی شیرین از هر روز زندگی مان که همیشه تا ابد در قلبمان به یادگار بماند....!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:22
اه.... ای فرشته ی زیبای من.. تو که میدانی عاشق ترین قلب دنیا در سینه کدام ادم می تپد؟! نگران هیچ چیز نباش.. << سرنوشت حریف عشق نیست >>.. اخر چه کسی این افسانه را باور میکند !.. که فقط با یک بوسه ی ساده.. تو زمینی شده ای ومن... بال دراورده ام ..؟!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 14:21
ساز قدیمی روی طاقچه ام ! اهنگ دوست داشتنت را.. هر روز با خودم تمرین میکنم.. مبادا روزی که برسی.. و.. کوک نباشم ...!