فراق، فرصتِ خوبیست تا محک بزنیم
که بینِ ما دو نفر چیست؟ عشق، یا عادت؟
رقیب، مرگِ مرا خواست؛ گفتمش «آمین!»
که نیست عاشقِ دلتنگ را جُز این، حاجت
حسین دهلوی
چه بغضها که اسیرند در گلوی صدا
چه حرفها که نگفتهست در دهان سکوت
چه خوب! راز مرا هیچکس نمیداند
به این دلیل دعا میکنم به جان سکوت
کسی سراغ نگیرد ز من که میخواهم
شراب گریه بنوشم در استکان سکوت
مرا تحمل این راز در دل آسان نیست
که درد عشق نیرزد به امتحان سکوت
شمارِ لشکرِ غم را همینقدَر دانم
که چشمِ حوصله تا کار میکند، سپه است
دلِ شکستهی ما مهر و کین نمیداند
ز هر دری که درآیی، سویِ خرابه ره است
تو حسنِ کعبه چه دانی که نیستی محرم
ز دور، جامهی هرکس، گمان بری سیه است
سلیم تهرانی