شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو
شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شاه بیت های ناب

غزل


،ای بهاران همه افسون شده از عطر تنت
دو بلورین صدف آمیخته با پیرهنت

نیمه باز آن یقه و دلهره بر جان من است
بیش از این وا شدنش، لحظه ی پایان من است

،رشته کوه است و دلم حس پریدن دارد
هیبت قله از این فاصله دیدن دارد

تن بی تاب تو با وسوسه اش می ارزد
دکمه را باز نکن، دست خدا میلرزد

از همان شب که تراشید تو را زلزله شد
طرح اندام تو در هر دو جهان مسئله شد

،تا که دستی به دماوند تو زد حیران شد
فتبارک که نه! انگار خدا شیطان شد

،به گمانش همه را با تو هوایی بکند
ملکه باشی و او با تو خدایی بکند

پویاجمشیدی

غزل


،ﮐﻨﺎﺭ ﭼﺎﯼ ﺗﻠﺨﻢ ﺷﻌﺮ ﺑﺎ ﻃﻨﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ،
ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﮏ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ

ﭘﻠﻨﮕﺖ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺖ ﻣﺎﻩ ﻣﻦ ﻫﺮﺷﺐ، 
ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ 

ﮔﻞ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺖ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ،
ﻭ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ 

نه ﭼﺸﻤﻢ ﺷﻮﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻭ ﻧﻪ ﺩﻝ ﺷﻮﺭﯼ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﺩ،
ﺑﮕﻮ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻭﺻﻠﮥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ؟

،ﺩﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻨﮕﯿﺰ ﻭ ﺩﻝ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭ ،
ﻧﮕﻮ ﯾﮏ ﺣﻤﻠﮥ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ

،ﺑﺮﯾﺰ ﺍﺯ ﺳﻢ ﺧﻮﺩ ﺍﯼ ﻣﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺷﮥ ﺍﻧﮕﻮﺭ،
ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﻦ ﻣﺮﺍ، ﺍﻣﺸﺐ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ

ﺳﯿﺪ ﺣﮑﯿﻢ ﺑﯿﻨﺶ

غزل


،بدنت بکرترین سوژه نقاشی ها
و لبت منبع الهام غزل پاشی ها 

،با نگاهت همه زندگی ام بر هم ریخت
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

،چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت
مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها 

،ماهی قرمزم و دلخوشی ام این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها 

،بنشین چای بریزم که کمی مست شویم 
دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها 

،آرزویم فقط این است بگویم سر صبح
عصر هم منتظر آمدنم باشی ها !

علی صفری

تا به کی این دل دیوانه به تو رو بزند



،تا به کی این دل دیوانه به تو رو بزند
عشق در پای تو افتاده و زانو بزند


،چشم من منتظر دیدن تو باشد و اشک
روز و شب راه تو را یکسره جارو بزند


،ذکر خیرت همه جا هست شنیدم صیاد
دیده چشمان تو و رفته که آهو بزند


،شاپرک مست شده دور شما می گردد
آمده پیش تو زنبور که کندو بزند


،زود تر با دل دیوانه ی من راه بیا
ترسم این است کسی دست به جادو بزند


،لطف کن با خبر آمدنت شادم کن
تا به کی لشگر غم در دلم اردو بزند


مرتضی قلی زاده بابک


شعر کوتاه



،مادرم گفت که عاشق نشوی گفتم چشم



چشمهای تو مرا بیخبر از چشمم کرد



شعر کوتاه


،ای چشم تو چشم و چشم و سر چشم همه

بی چشم تو نور نیست در چشم همه


،چشم همه را ز چشم تو نور دهند

بی چشم تو چشمه هاست در چشم همه

مولوی

غزل


،خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود یک نفر از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده جرم پسرش برخورده
 
خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ
بین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژه مردم شده است
 
،خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده، فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس
پسرش پیش زنش بر سر او داد زده
 
،خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
 
،خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که
عید باشد، نوه اش سمت اتاقش نرود
 
،خسته ام، کاش کسی حال مرا می فهمید!
غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است

علی صفری

شعر کوتاه


،عطر تو چون دم عیسی ست، طبیعی ست اگر

به جسد قدری از آنرا بزنم، برخیزد

تورا در باورم در حد یک قدیسه


،تو را در باورم در حد یک قدّیسه جا دادم
به حاجت مند ها عمری نشانی تو را دادم

مقدّس بود عطرت آنقًدر که خواب می دیدم
تمام کورهای شهر را با آن شفا دادم