شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو
شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شاه بیت های ناب

شعر کوتاه


،برای هر کَس

یکی شبیه تو هست
مثلا با چشم هایِ درشت تر
لبهای سرخ تر
موهایِ بلند ,
یا موهایِ کوتاه
چشمهایِ ... چه می دانم !

خلاصه هر کس
یکی شبیه تو دارد
که او را از خواب وُ خوراک بیاندازد .

شهریار بهروز

شعر کوتاه


،به فکر عشقمان نبودی

فکر سلامتیت باش
از شعاع افکارم دورتر بایست ,
عقلم پاره سنگ برداشته

شهریار بهروز

شعر کوتاه


،،باران را 

پشتِ شیشه دوست داری
مرا در فاصله ها
قسمت است دیگر

شهریار بهروز

شعر کوتاه


،اینقدر بارانی نیاندیش که چرا رفت

به فلسفه هایت که زنگ می زنند
جواب بده
بگو به کسی واگذار شده ای
که طیِ مناقصه ای
تو را به باد داد

شعر کوتاه


،تو به هیچ جا نمی رسی حوّا جان

چون هیچ جا
خانه ی آدم نمی شود .

شعر کوتاه مهرداد تکلو


،نشسته ام چشم به راه مذاکرات. . .

چه کنم
سر هیچ میز مذاکره ای . . .
تو را به من نمی دهند. . .

غزل


،امروز سر رسیده و فردا نیامده

خورشید بخت ماست که بالا نیامده !



،دنبال سرنوشت خود از بس دویده ام

حتا هنوز هم نفسم جا نیامده !



،احساس می کنم پدرم راست گفته بود

آسودگی به طایفه ی ما نیامده !



،در انتظار روز خوشی مانده ام ولی

هر بار یا نیامده و یا نیامده !


،رو به غروب پیش خودم فکر می کنم

خوشبخت کودکی که به دنیا نیامده !!

سعید توکلی

غزل مهرداد تکلو



،ول کن عزیزم حرف مفت این و آن را

شاید در دروازه را... .....اما دهان را...



آرایشت نظم سپاهی را به هم ریخت

بر صورتت پاشیده ای رنگین کمان را



،تولیدیِ حلوایِ لبهای تو انداخت

از رونق خود شابلیِ* اردکان را



چیزی نگو زیر و بم لحن صدایت

آشفته خواهد کرد هر تصنیف خوان را



تا باز شد مو گیر از موهات دیدم 

آزادی سربازهای پادگان را



،ازگونه های قرمزت باید بچینم

یک دشت بوسه با ردیف زعفران را



،من شک ندارم آمدی نزدیک مسجد

وقتی موذن اشتباهی گفت اذان را



،لبخند هایت فرد اعلا صادراتیست

بستی دهان پسته های دامغان را



،با فوت و فن چشم ما را "خاک" کردی

از چشم تو آموختم" فن" بیان را



آن چشم های قهوه ای ات کشته ما را

در گور لرزاندی تن قاجاریان را



،تو با منی من با توام پس فکر ما باش

ول کن عزیزم حرف مفت این و آن را



حسین میهمان پرست

غزل مهرداد تکلو


،شرحِ دردیست که یک مرد دچارش باشد

صد گره ؛ کور تر از کور به کارش باشد


،حال من همچو جوانیست که از بخت بدش

پسر تاجر شهر عاشق یارش باشد


،یأس آن لحظه ی محکوم به اعدامی که

مادرش گریه کنان شاهد دارش باشد


،یا شبیه پدری پیر که بیمار شده ست

انتظار پسری تا که کنارش باشد


،حس تلخیست دلت برف بخواهد اما

روزگاران وسط فصل بهارش باشد


،کهنه بغضیست که در سینه نهفته ست ولی

مرد آنست که آرام و قرارش باشد


علی باقری