شادم از عُمری که زخمم منّتِ مرهم نبُرد
گفت هرکس «حال و روزت چیست؟» ،
گفتم: «عالیام »
سجاد رشیدی پور
دعا نمیکنم، این روزها مرادی نیست
تو را به مهر و محبت که اعتقادی نیست!
ببخش اگر که به تو خیره میشوم گاهی…
خیال کردهام این حاجتِ زیادی نیست!
قبول کن به خدا بخت هم رقیب من است
شبی که موی تو آشفته است، بادی نیست!
سکوت کردی و دیدی چه زخمها خوردم
سکوت معنیاش این است: انتقادی نیست!
تو شاهزادهی مغرور قصهای؛ جز من
دوای بیکسیات دست شهرزادی نیست!
به سیل گریه قسم، آبروی من رفتهست
از این به بعد به چشمانم اعتمادی نیست
اگرچه دوری و دیری، اگرچه دلسنگی
اگرچه با دلِ تنگم همیشه در جنگی
شکسته شیشهی قلبم، گلایه نیست که این
تقاصِ آینه باشد مجاورِ سنگی
شبیه شاخهی لرزان، چگونه شانهی من
به هق هقم ز غمت مینوازد آهنگی
بدون هیچ گلایه، شبیه مجنونم
که میکِشد به ابد بارِ سختِ دلتنگی
امیدِ وصل تو این مرده زنده میدارد
اگرچه فاصلههامان به قدر فرسنگی...
سمیه تقوی
به خاک پای تو مردن، رقیب را هوس است
روا مدار که این آرزو به خاک بَرد...!
امیرشاهی سبزواری