،جهانی را به تسلیم وا داشته ایبا پیراهنی سفیدبی تابِ گریختن از دستِ بندِ رخت!
،فرقی نمیکند دلقک باشی
دیوانه، یا عاشق؛
مردم برای خندیدن
همیشه بهانه میخواهند!
،نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
،سلاخی زار می گریستبه قناری کوچکی دل باخته بود...
،نشسته عکس گرفتی ای و
نشسته ای بر دل
تو اگر به پا بخیزی ؟!
چه ها کنی بر دل ...
مهرداد تکلو