،یک برو بر زبانم آمد به خاطر توو هزار هزار “بمان”
که در دلم ماند که ماند که ماند …
مهرداد تکلو
،راستش را بخواهی امروز هیچ اتفاق خاصی رخ نداد
فقط حدود ظهر
باران کوتاهی بارید اما زار زار …
کاش “میفهمیدی” به مرگ راضی بودم وقتی که تب می کردم از ندیدنت !
،پشت این پنجره ها
منتظرت قاب شدم ....!!
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ
ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ
ﺗﻤﺎﻡ...