،انار، فصل نداردهر وقت تو بخندیمیشکفد!
،مسیر خانه ات را
از حافظه ی کفش هایم پاک کرده ام
غمگین نباش !
خودت هم می دانی
همیشه عکس تکی ِ تو زیباتر بود
،دلم گرفته
درست مثل لک لکی
که بال هایش را برای کوچ امتحان می کند
،،هیچوقت به قرار نمیرسم.در منْ کودکی بیقرار
همیشه پلّهبرقیهای جهان را عکسْ سوار میشود!
،دستَم را رها کردیگم شدم میانِ آدمها.چهقدر گم شدن خوب استامانه میانِ آدمها
،چشم های توآنقدر معجزه بود که خدا را وسوسه می کرد پیامبرانش را دوباره به زمین بفرستد!
،به بدرقۀ تو دست تکان دادم
تنهایی
به استقبال خودش تعبیر کرد.