من ز تنهایی به خون غرق و تو پهلوی کسان
خون من در گردن آن کَس که در پهلوی تست
امیرخسرودهلوی
به دل هوای تو را دارم و بَر و دوشت
که تا سپیدهدَم امشب کِشم در آغوشت
حسین منزوی
هر چند دورم از رخ او همچو چشمِ بد
پیوسته حِرز بازوی جانم دعای اوست
خواجوی کرمانی
عمریست دل به غفلت خود گریه میکند
این نامهٔ سیه چقدر ابر رحمت است ...
بیدل دهلوی
خدا گواست که هرگز بدش نخواسته ام
کس که خواست بَدم را به خلوت و انظار
حسین کرمی
از تنگی دل است که کم گریه میکنم
مینای غنچه زود نریزد گلاب را ...
صائب تبریزی
یاد آن عهد که دل در خم گیسوی تو بود
شبِ من موی تو و روزِ خوشم روی تو بود
چه غم زِ باد سحر شمعِ شعلهور شده را
که مرگ راحتِ جان است جان به سر شده را
محمد قهرمان
دلی که نیست در او مهرفاطمه سنگ است
چرا ؟ که نور وی ونور حق هماهنگ است
اگر قدم نگذارد به عرصه ی محشر
کمیت جمله شفاعت کنندگان لنگ است
ژولیده