-
حسین کرمی
سهشنبه 28 آبان 1398 22:58
چَشمِ مَن دَر حَسرتِ مُویِ بُلَندَش مانده چُون دِلَبَرم خیلی حِجابَش را رَعایَت میُکَند ....!! حسین کرمی
-
احسان پرسا
سهشنبه 28 آبان 1398 22:19
شعبه ای از صادرات قند کشور با من است از لبانت می نویسم شعر و صادر می کنم احسان پرسا
-
حسین صیامی
سهشنبه 28 آبان 1398 22:14
دوری تـو چشم مرا تــر می کند بانو دل را اسیـر ِ داغ دیـگـر می کند بانو دنیا نباشی یک دقیقه, می کند با من کاری که گربـه بـا کبوتر می کند بانو هر روز خود را چشم من تا صبح روز بعد در حسرت لبهای تـو سر می کند بانو تا چشم در چشمت شدم دست دلم لرزید اعجاز چشمان تـو محشر می کند بانو ماهی و این چادر سیاهی که به سر داری...
-
کاظم بهمنی
سهشنبه 28 آبان 1398 19:30
لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد «شک» نتوانست، بنا کرد به توهین کردن زیر بار غم تو داشت کسی له می شد عشق بین همه برخاست به تحسین کردن آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام که نمانده است توانایی نفرین کردن «باوفا» خواندمت از عمد که تغییر کنی گاه در عشق نیاز است...
-
سید مهدی نژاد اسلامی
سهشنبه 28 آبان 1398 13:51
خون عشاق ِ قسمخورده رقیق است چقدر بر زمین ریختنش دستِ رفیق است چقدر گره ِ زهد ِ تو را وا نکند چشم تری ذکر خیر نفست طی ِ طریق است چقدر ساحلت امن و دلت قرص و هوایت صاف است سهم ما از هوس دوستْ دریغ است چقدر لحظهی آمدنت دیر؛ ولی رفتنِ تو مثل برهمزدن پلک دقیق است چقدر کوه تفتیدهای از حوصله دارد چشمت در دل جنگل ِ ما ترس...
-
اصغر عظیمی مهر
سهشنبه 28 آبان 1398 11:55
بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد! نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد! شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان، کهتا حالا نیفتاده، ولی این بار، می افتد؛ - شبیه کودک محبوس در انباری خانه که بعد از التماسش، گوشه ی انبار می افتد؛ - به قدری خسته و دلتنگ و دلگیر و غم آلودم، که هر عکسی که میگیرند از من، تار می افتد! من...
-
رویا ابراهیمی
سهشنبه 28 آبان 1398 11:55
بینِ انبوهی از تفاوت ها شاعران دردِ مشترک دارند مثلِ ظرفی عتیقه زیبایند منتهی از درون تَرَک دارند رویا ابراهیمی
-
مهرداد تکلو
سهشنبه 28 آبان 1398 11:41
السلام علیک یا اباعبدالله حفره ی تنگ و پر از خون وسط سینه ی من مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت ...
-
حامد عسکری
سهشنبه 28 آبان 1398 00:25
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی حامد عسکری
-
سعدی
دوشنبه 27 آبان 1398 22:11
نمیدونم چرا هر بار کتاب سعدی رو باز میکنم این شعر میاد. اصلا گیر افتادیم از دست این حضرت سعدیا. باور کنید بیش از صدبار این شعر اومده . هر بارم به این بیتش رسیدم گفتم با خودم مگهههههههههه داریم مگه میشههههه عاشق اینجوری باشه . کاش که در قیامتش ، بار دگر بدیدمی کان چه گناه او بود ،من بکشم غرامتش ... سعدی. خلاصه که...