-
غزل مهرداد تکلو
دوشنبه 3 فروردین 1394 14:22
،می رسد از دوستان هر سال صدها یادگار عشق بی سامان ، دلِ پر درد ، جانی پر غبار ،مثل سیر و سرکه می جوشد دلم از بعد تو شهر غرق سبزه و سنبل ، دل من بی قرار ... سکه ام افتاده از ارزش در این بازار و من مثل ماهی های قرمز سهمِ تنگم هر بهار! ،کاش آدم سیب را پس می زد از دستان عشق تا گذار ما نمی افتاد کوی انتظار ... ،کوله بار...
-
شعر کوتاه مهرداد تکلو
یکشنبه 2 فروردین 1394 14:05
،اقای رئیس جمهور!!! ، تبریک سال نوی شما به چه کارم می اید مهم او هست که هنوز تبریک نگفته است مهرداد تکلو
-
شعر کوتاه مهرداد تکلو
جمعه 29 اسفند 1393 11:31
،برای عید، چیزی کم نداریم خبر داری دل من سیر و سرکه ست؟! سعید توکلی
-
شعر کوتاه مهرداد تکلو
پنجشنبه 28 اسفند 1393 01:35
،تا بوده از قدیم چنین بوده روزگار ماه دوازدهم که رود می رسد بهار اما حدیث منتظران حرف دیگریست ماه دوازدهم که رسد می رسد بهار
-
غزل مهرداد تکلو
پنجشنبه 28 اسفند 1393 01:16
،دل که بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست عقل هم با دیدن چشم تو قدرتمند نیست ساده مثل عامل تاراج "بانک صادرات" قلب من را برده ای ، دستم به جایی بند نیست می شود پایان تلخ عاشقی را حدس زد پاسخ عاشق ولی چیزی بجز لبخند نیست ،اسم خود را حذف کردم از صف اهدای عضو قلب عاشق ها که دیگر قابل پیوند نیست من فقط با وصف...
-
شعر کوتاه
چهارشنبه 27 اسفند 1393 15:19
،گــاه آرامـم و گاهی نگران ، دنیــــایـم شرح آشفته ای از مستی و هشیاری هاست نیمه ی خالی لیوان مرا پُـــــر نکنید دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست رضا نیکوکار
-
شعر کوتاه
چهارشنبه 27 اسفند 1393 15:14
،شنبه و سه شنبه ندارد ! قبل و بعد از بهار... یا اصلا ؛ هر روز و فصلی میخواهد باشد... تو اگر باشی نمیدانی... چه چهارشنبه سوری در دلم برپاست...
-
غزل مهرداد تکلو
سهشنبه 26 اسفند 1393 04:46
،چقدر خسته ام از کارهای اجبــاری چقدر خسته ام از روزهای تــکراری ،بیا به مدت یک ماه، پُخت و پَز نکنیم! چقدر روزه بگیرم به شوق افطاری؟ ،چقدر ناله ی الغوث بودنت عشق است تویی عبادتِ شیرین خواب و بیداری! ،بدون گوشی و لپ تاپ در کنارم باش و بی خیال پروژه وَ حقِ همکاری! و من به مدت یک ماه می شوم شیرین برای دیدن فرهاد و شوق...
-
شعرکوتاه
دوشنبه 25 اسفند 1393 22:03
،دلم را کرده ای مال ِ خود و شرمنده ات هستم ،از این که گوشه ی ِ ناقابلی را کرده ای اشغال شهراد میری
-
شعرکوتاه
دوشنبه 25 اسفند 1393 21:02
،مردم چه میکُنند که لبخند میزنند؟ غم را نمیشود که به رویم نیاورم ... نجمه زارع