-
شعر کوتاه
دوشنبه 25 اسفند 1393 20:16
،دختری از امت عیسی دلم را برده است یا محمد ، همتی کن تا مسلمانش کنم شاعر ناشناس
-
شعر کوتاه
دوشنبه 25 اسفند 1393 20:07
،لبخندِ تو به جــــــــــــانِ من انداخت آتشی لطفا به " بوصه " شعله ی آنرا زیــــــــاد کن گفتی: "هجای بوسه به سین است بی سواد!" باشد ولی مرا "عملی" باســــــــــــــــواد کن ! احسان پریسا
-
غزل
دوشنبه 25 اسفند 1393 00:11
،خسته ام مثل تو از کمرنگی دیدارها زندگی افتاده روی دنده ی تکرارها ،ارتباط خانه را با کل دنیا قطع کن جز ترافیک و گرانی، چیست در اخبارها؟ ،دنج و کوچک بود تهرانی که حالا کشوریست مملو از بسیارها بسیار ها بسیار ها ،خالی از احساس ،از لبخند، از غوغای عشق شهر من افتاده گویی دست آدمخوارها ،پیشتر، اینجا به جای کافه های تنگ و...
-
شعر کوتاه مهرداد تکلو
یکشنبه 24 اسفند 1393 04:46
،اشتباه از شما نبود! تقصیر من هم نبود! به جان مادرم خودکشی هم نبود زنگ که زدم اشتباهی پنجره را جای در باز کرد گفتم از شیراز نامه دارید به جای پلهها باز اشتباهی مثل پرندهها از پنجره پرواز کرد. سارا محمدی اردهالی
-
غزل مهرداد تکلو
یکشنبه 24 اسفند 1393 00:17
،از چشمهای من هیجان را گرفته اید این روزها عجیب خودتان را گرفته اید اردیبهشت نیست که اردی جهنم است لبهای سرختان کـــــه دهان را گرفته اید ،با چرت و پرت و فحش و ... ببخشید مدتی ست از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید خانم! جسارت است ببخشید یک سوال با اخمتان کجای جهـــــــــان را گرفته اید؟ خانم ! شما که درس نخواندید...
-
شعر کوتاه
شنبه 23 اسفند 1393 04:46
،بهشت چقدر از من دور است در خواب هم نمی بینمت مادر محمد فولادی
-
غزل
جمعه 22 اسفند 1393 23:26
،به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق، به امضا شدنش می ارزد گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم کوشش رود به دریا شدنش می ارزد کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظه برپا شدنش می...
-
مهرداد تکلو
جمعه 22 اسفند 1393 20:36
،اسفند ، لااقل این روز های اخر را ارام تر برو...!! تو با رفتنت فقط!؟ یک سال به رفتن او اضافه میکنی.... مهرداد تکلو
-
غزل
جمعه 22 اسفند 1393 19:55
،خدا آنقدر برق انداخت شمشیر نگاهت را که حتی راهزنها هم نمی بندند راهت را دو چندان می شود زیباییت وقتی که می گیرد هلال ابر گیسوی سیاهی روی ماهت را به آسانی جهانم را تصرف می کنی وقتی مجهز می کنی با عشوه ای حتی سپاهت را ،دهانش از تعجب باز می ماند اگر دریا فقط یک لحظه در چشمت ببیند این شباهت را ،خدا هم مثل من زیباییت را...
-
غزل
جمعه 22 اسفند 1393 16:11
،شاعر چشمِ تو میخاست کمی بد بشود اتفاقا به دلش گفت : مردد بشود نتوانست ، نشد ، عاشق ما کم آورد هرچه میکرد که از کوچه ی تو رد بشود بیستون را چه کسی ساخت بماند جانم عشق میخاست که فرهاد زبانزد بشود ساده تر ، اینهمه پیغمبرِ عاشق پیشه عشق میخاست که مجنونِ محمد (ص) بشود تو ز قولِ من شوریده بگو با پدرت دخترت نامزدِ شاعرِ...