شوق دیدارم چه سود
از خویش بیرون رفتنم
دیدهی یعقوبم و جا نیست
در کنعان مرا ...
بیدل دهلوی
شوق تو ز تن برون نخواهد رفتن
تا جان ز بدن برون نخواهد رفتن
گفتی که برون کن از دلت مهرِ مرا؟
این از دل من برون نخواهد رفتن...
راستی تبریزی
چرا یکذره شادی در دلِ تنگم نمیگنجد
چو در هرگوشهاش صد کوهِ غم را هست گُنجایی
مسعود فرزاد