تو که خفتهای به راحت،
دلِ تو خبر ندارد
که شبِ درازِ هجران
ز قفا سحر ندارد...!!
طبیب اصفهانی
مرجعم سالی دوبار از ماه می گیرد سراغ
من به تقلیدش تمام سال در فکر توام
قنبرعلی درودگر
عشق -یا رب!- چه قماریست که نشناختهایم
با وجودی که به نردش دل و دین باختهایم
یوسفا! ما به تماشای ترنجِ ذَقَنت
دست بُبْریده و بر خویش نپرداختهایم
گرچه همپنجهی شیریم به هنگام مصاف
پیش آهوی دو چشمت سپر انداختهایم
بر تن ما نکند آتش دوزخ اثری
که به آتشکدهی عشق تو بُگداختهایم
ای صبا! چند پریشان کنی آن گیسو را؟
ما برای دل خود، خانه در آن ساختهایم
دستِ صاحبعَلَمی کرده عَلم قامتِ ما
ورنه ما رایتِ هستی نه خود افراختهایم
عمر معدوم شد و هیچ نگفتیم -«صغیر»-
که به میدانِ وجود از چه سبب تاختهایم...
صغیر اصفهانی