امیدی بر جماعت نیست ، میخواهم رها باشم
اگر بیانتها هم نیستم ، بیابتدا باشم
اگر یکبار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا
بیایم ، دوست دارم تا قیامت در کما باشم !
خیابانها پر از دلدار و معشوقان سردرگم
ولی کو آنکه پیشش میتوانم بیریا باشم ؟
کسی باید بیاید مثل من باشد ؛ خودم باشد
که با او جای لفظ مضحک "من" یا "تو" ، "ما" باشم
یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن
به غافلگیرکردنهای نابش آشنا باشم
دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن ؛ بگو من کِی ، کجا باشم ؟
سید سعید صاحب علم
اولش عشق فقط گاهی و تفریحی بود
بعد ها دل به تو معتاد ، همین طوری شد !
خانه ام گرچه شبی روی سرم ویران شد
بعدها خانه ی صیاد ، همین طوری شد ...
مهدی استخر
وقتی به دوش خاطره ها می نشانی ام ،
تا انزوای تلخِ غزل می کشانی ام
خود را به سطر سطر نگاهت سروده ام
حتی اگر مچاله کنیّ و نخوانی ام
من اهل چشم های توام ای جهان من !
گریه نکن که از وطن خود برانی ام
برگی خزان گرفته و پژمرده ام که تو
با بادِ بی تفاوتیت می تکانی ام
"فرهاد" و "قیس" ، مردنشان شرط عشق بود
یاری کن ای اجل ! که به یاران رسانی ام ...
ناصر بقالی
تو این شهر برایم قفسی دلگیر است
شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است
آنچنان می فشرد فاصله راهِ نفسم
که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر است
رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود
دلم از هرچه و هرکس که بگویی سیر است
سایه ای مانده ز من بی تو که در آینه هم
طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است
خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی
دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است
کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی
که چگونه نفسم با غم تو درگیر است
تارهای نفسم را به زمان می بافم
که تو شاید برسی ، حیف که بی تاثیر است ...
سوگل مشایخی
بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو میشد زخمها زد، بر من اما ننگ بود
با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود
گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود
چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود
من پشیمان نیستم، اما نمیدانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگها یکرنگ بود
در دلم آیینهای دارم که میگوید به آه
در جهان سنگدلها کاش میشد سنگ بود
فاضل نظری
زخمی کینهی من! این تو این سینهی من
من خودم خواستهام کار به اینجا بکشد
حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد
فاضل نظری