شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو
شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شاه بیت های ناب

طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست
دلت آیینه ی ایوان طلاکاری هاست

باید از دور به لبخند تو قانع باشم
اخم تو عاقبت تلخ طمعکاری هاست

جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست
توی تاریک ترین گوشه ی انباری هاست

نفس باد صبا مشک فشان هم بشود
باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست

با تو خوشبخت ترین مرد جهان خواهم شد
گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست

نیمه ی خالی لیوان مرا پُر نکنید
دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست

زخمم بزن، که زخم مرا مرد می کند
اصلا برای عشق سرم درد می کند

زخمم بزن که لااقل این کار ساده را
هر یار بی وفای جوانمرد می کند

آن جا که رفته ای خودمانیم هیچ کس
آن چه دلم برای تو می کرد می کند؟

خاکستر غروب تو هر روز در افق
آتش پرست روح مرا زرد می کند

عاشق بکش که مرگ مرا زنده می کند
زخمم بزن که زخم مرا مرد می کن

من سالهاست فهمیده ام بوسه را 
یک زن لال کشف کرد !!!
چون نمی توانست بگوید 
دوستت دارم ...

اگر این ماجرا هر طور دیگر هم رقم می خورد 
دلم یک عمر در این غصه ی بیهوده غم می خورد 

همین که شیشه ی حرمت شکست از سنگ دشنامت 
همین که نامت از بین رفیقانم قلم می خورد 

نگاهم کردی و با خنده گفتی: روزگار این است!
نگاهت کردم و از خنده ات حالم به هم می خورد 

عجب لبخند سردی، روزگار ناجوانمردی 
چه کردی با کسی که روی نام تو قسم می خورد 

نه شأن دست هایی که به هم دادیم باقی ماند 
نه یاد استکان هایی که در مستی به هم می خورد 

پس از سرمای دستانت بهاری تلخ را دیدم 
به اندوهی که گل می کرد و چشمانی که نم می خورد!

با این که دل بدون تو تنها نمی شود
با این که عشقت از سر من وا نمی شود
اما هنوز دست نمک ناشناس تو
از پای سفره دلم پا نمی شود

وقتی دو حرف لعنتی جدول دلت
من می شود ، تو می شود و ما نمی شود

دیگر به چشم هیچ کسی زل نمی زنم
دیگر شبیه چشم تو پیدا نمی شود

قصّه ی عشق غم انگیز...نمی فهمیدیم!
وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم
زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:
- علّتِ زردیِ پاییز؟ نمی فهمیدیم!

فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود 
از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم!

ما مترسک شده بودیم وَ چیزی غیر از - 
اتّفاق ِ سرِ جالیز نمی فهمیدیم

"زندگی قصّه ی تلخیست..." وَ مشکل این بود 
قصّه ی تلخ و غم انگیز نمی فهمیدیم

از غم که چشم های تو لبریز می شود
انگار فصل ها همه پاییز می شود

وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی
پاییز چون بهار دل انگیز می شود

تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو
چون با غرور و عشق گلاویز می شود

جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق
آن نیز با غروب تو نا چیز می شود

با تو 
نگران هیچ طوفانی نیستم
قطره ام شاید 
اشکی 
لغزیده بر تندیس رنگین کمانت
با تو 
ترسی از سقوط چشمانت ندارم
با تو ای کسوف بی تاب 
سکوتِ سنگینِ شبانه های ِ من
جزر و مدِ عاشقانه های ام
بانویِ گرگ و میش من ...

از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم
تا پله‌ ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
گفتم دستانت را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستانت را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد.
..........................