اگر این ماجرا هر طور دیگر هم رقم می خورد دلم یک عمر در این غصه ی بیهوده غم می خورد
همین که شیشه ی حرمت شکست از سنگ دشنامت همین که نامت از بین رفیقانم قلم می خورد نگاهم کردی و با خنده گفتی: روزگار این است! نگاهت کردم و از خنده ات حالم به هم می خورد
عجب لبخند سردی، روزگار ناجوانمردی چه کردی با کسی که روی نام تو قسم می خورد
نه شأن دست هایی که به هم دادیم باقی ماند نه یاد استکان هایی که در مستی به هم می خورد
پس از سرمای دستانت بهاری تلخ را دیدم به اندوهی که گل می کرد و چشمانی که نم می خورد!
با تو نگران هیچ طوفانی نیستم قطره ام شاید اشکی لغزیده بر تندیس رنگین کمانت با تو ترسی از سقوط چشمانت ندارم با تو ای کسوف بی تاب سکوتِ سنگینِ شبانه های ِ من جزر و مدِ عاشقانه های ام بانویِ گرگ و میش من ...
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم تا پله ها و تو را گم نکنم کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود گفتم دستانت را به من بسپار که زمان کهنه شود و بایستد دستانت را به من سپردی زمان کهنه شد و مُرد. ..........................