-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 اردیبهشت 1393 20:10
، ،سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد میکند حوصله نداشتی سرما بخوری چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 اردیبهشت 1393 20:05
، ،وچند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پینهای چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 اردیبهشت 1393 20:01
، فردا دیگر برای قدم زدن نمیآیم. تنها برو!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 اردیبهشت 1393 19:56
،روزهای بارانی بعد از تو اینگونه میگذرند.... من تنها .... چتر تنها.... باران تنها ..... ومن در هرسکوت دوباره ی باران میمیرم زنده میشوم میمیرم و...... روزهای بارانی بعد از تو من با چتری بسته .... روی پوشش سرد سیمان جاده قدم خواهم زد .... روزهای بارانی بعد از تو حتما تنهاتر میشوم.... حتی شاید روزی از این چتر...از این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 اردیبهشت 1393 19:46
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 اردیبهشت 1393 19:40
،حتی در فصل بهار دوری ات زمستان دیگریست بانو... اگر میشود کمتر از من دوری کن
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 اردیبهشت 1393 14:15
،امروز موهایت علنی گفتند که همیشه به من حسودی میکنند..!! وقتی مرا بیشتر از انها رنگ میکنی.... مهرداد تکلو
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 18:17
خیلیــــا هستن کـــ طالبتــن... . اما..! . فقط بعضیـــا هستن لایقتــن....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 13:37
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 13:37
،زلیخی جان یوسفت راستش را بگو ؟ به خدایت چه گفتی که اینگونه پا در میانی کرد...