-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 17:21
،چشمم آب نمی خورد که برگردی چشمم دریاست از نبودنت!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 17:16
آخرین حرفش این بود: چشم ندارم دیگر ببینمت! دروغ می گفت بخدا با چشمهای خودم دیدم دو چشم ترکمنی داشت
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 17:11
،بعد از خدا مولانا نبود سعدی نبود خیام نبود کاش بعد از خدا حافظ هم نمی آمد
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 17:07
،این همه کلاغ می خواهد چکار؟ این شهر تنها خبرش تویی که بر نمی گردی!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 17:04
،نگران بهار نباش می آید با این همه دسته گلی که به آب داده ای!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 17:01
،تو دور چشمانت چطور سایه انداخته ای که خورشید اینگونه گرفته است!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 16:58
ما با برف آدمهای زیادی ساختیم آنها با لذت از زندگی چند روزه از خجالت آب شدند اما ما هنوز خودخواهانه به زندگی پس از مرگ می اندیشیم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 16:56
بر بلندی های آن کوه بزرگ بادگیرهای رقصان را نظاره کن این سو کسی دارد آرزوهایش را به باد می دهد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 16:55
ما چه خوب به هم می آییم این را همه ی آبادی می گویند. من اما... کی به تو آمدم که تو به من می آیی!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1393 16:49
و چقدر تلخ است که با این همه پیشرفت علمی دانشمدان همچنان از یافتن دارویی برای "درد رفتنت" عاجز مانده اند