-
محمد سهرابی
پنجشنبه 16 دی 1400 00:07
این مرگ پله پله ی تو غصه خوردنی است این دنده ها ز روی لباست شمردنی است چشم تو خواب دارد و خوابت نمیبرد با سیل اشک، خواب ز چشم تو بردنی است بر استخوان نشست جمال جلالی ات این هیبت عظیم به خاطر سپردنی است این زخم بد قلق، قرق زینبت شکست بر سینه جای زخم تو، زینب فشردنی است فامیل من برای تو خرما خریده اند بعد از عیادت تو که...
-
وحید قاسمی
پنجشنبه 16 دی 1400 00:05
در خانه مانده عطر خوش ربنای تو امروز زنده ام به هوایِ دعای تو همسایه ها به مجلس ختمت نیامدند من بودم و همین دو سه تا بچه های تو خیلی به مجتبایِ تو برخورد فاطمه! فامیل کم گذاشت برایِ عزای تو جایِ تمام شهر خودم گریه می کنم از بسکه خالی ست در این خانه جای تو زهرا مرا ببخش که نگذاشت غربتم یک ختم باشکوه بگیرم برای تو از...
-
حسین کرمی
پنجشنبه 16 دی 1400 00:04
به خود گفتم دل از اندیشهٔ دیدار بردارم تمامِ عمر «تنها» دست روی دست بگذارم نباید مینوشتم پاسخ آن نامه را اما نشد از دستخط دوست یکدم چشم بردارم نوشتم هرچه از هم دورتر، آسودهتر اما کسی در گوش من میگفت من دلتنگِ دیدارم کسی از دور میآید به جنگِ عقل و میترسم مبادا عشق باشد اینکه میآید به پیکارم اگر شبهای دلتنگی...
-
فاضل نظری
پنجشنبه 16 دی 1400 00:02
چیزی که میان تو و من نیست غریبیست صدبار تو را دیدهام ای غم به گمانم... فاضل نظری
-
سجاد سامانی
پنجشنبه 16 دی 1400 00:01
حال مرا مپرس که من ناخوشم، بدم این روزها به تلخزبانی زبانزدم تو با یقین به رفتن خود فکر میکنی من نیز بین ماندن و ماندن مرددم! حق داشتی گذر کنی از من، که سالهاست یک ایستگاه خالی بی رفت و آمدم از پا نشستم و نفسم یاریام نکرد از هوش رفتم و نرسیدم به مقصدم گفتم که عاشقت شدهام، دورتر شدی ای کاش لال بودم و حرفی...
-
محمود درویش
چهارشنبه 15 دی 1400 23:59
ما در دلتنگی دسـتی نداشتیم و در فاصلهای که داشتیم، هزار دست داشتیم! سلام بر تو که حقیقتا دلتنگِ تواَم و سلام بر من برای آنکه دلتنگم ...! محمود درویش
-
یاسر براتی
سهشنبه 7 دی 1400 20:23
پشت پنجره شمعی به ریش باد میخندید! یاسر براتی
-
خدابخش صفادل
سهشنبه 7 دی 1400 20:22
با من بدون هیچ هراسی قدم بزن محکم بساط دلهرهها را بههم بزن چشمم به راه مانده از این کوچه بُگذری یکبار سمت خانهی ما هم قدم بزن همرنگ آب و آینه پیراهنی بپوش تصویری از بهشت برایم رقم بزن بنویس عاشقانهای از جنس آفتاب بنشین، بدون واهمه قدری قلم بزن دور از تو، سخت حال و هوایم گرفتهاست از شوکران فاصلهها، حرف کم بزن...
-
مهرداد تکلو
سهشنبه 7 دی 1400 20:20
چرا تقدیر بد باشد؟ همین دوری برایم بس به تقدیری که عشقت را به من داده، بدهکارم! مهرداد تکلو
-
مهرداد تکلو
سهشنبه 7 دی 1400 20:18
صد نامه به دستِ باد دادم، نرسید فریاد زدم، کسی به دادم نرسید رفتم که نشانی بدهم از غم خویش جز یاد تو هیچکس به یادم نرسید... مهرداد تکلو