ای عشق! ای شکنجهگر مهربان من
دلسوزی تو میزند آتش به جان من
من راضیام به مرگ، مرا زجرکش مکن
درد فراق بیشتر است از توان من
کام از هزار جام گرفتم ولی هنوز
خالیست جای بوسهء تو، بر لبان من
ویرانه است خانه من بی حضور تو
آشفته است بیسر زلفت جهان من
بازآ و قفل بشکن و آزاد کن مرا
ای قهرمان گمشدهء داستان من
بر تربتم دو غنچه به هم بوسه میزنند
عشق است و زنده است هنوز آرمان من
فاضل نظری
یک عده چه بی حساب بالا رفتند
با لابی و انتصاب بالا رفتند
تابوت شهید به روی هم میچیدند
از پله ی انقلاب بالا رفتند
مهدی زنگنه
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود حاصل گل های پر پر است
شرم از نگاه بلبل بی دل نمی کنید
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است
از آن زمان که آینه گردان شب شدید
آیینه دل از دم دوران مکدر است
فردایتان چکیده امروززندگی است
امروزتان طلیعه فردای محشر است
وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید
وقتی حدیث درد برایم مکرر است
وقتی زچنگ شوم زمان مرگ می چکد
وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است
وقتی بهار وصله ناجور فصل هاست
وقتی تبر مدافع حق صنوبر است
وقتی به دادگاه عدالت طناب دار
بر صدر می نشیند و قاضی و داور است
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مصور است
وقتی که نوح کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که مار معجزه ی یک پیامبر است
وقتی که برخلاف تمام فسانه ها
امروز شعله، مسلخ سرخ سمندر است
از من مخواه شعر تر، ای بی خبر ز درد
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را"*
و می دانم نخواهی داد بانو جان جوابم را
ولی لطفی کن و پاسخ بده این پرسش من را
چرا پر کرده ای اینگونه رویاها و خوابم را
مگر نه اینکه می گویی مرا هرگز نمی خواهی
چرا داری کنار خود هنوز آن کهنه قابم را
تو دریایی و من تنها حبابی خرد و ناچیزم
بترکان با سرانگشتت، وجودم را، حبابم را
برایت تا دم مردن غزل خواهم سرود، ای کاش
بخوانی بعد مرگ من، شبی شعر و کتابم را
اگر خواندی و خندیدی، به عشق شاعری گمنام
نمی رنجم اگر باور نکردی عشق نابم را
محمدعلی بهمنی
سخت دل دادی بهما و ساده دل برداشتی
دل بریدنهات حکمت داشت؛ دلبر داشتی"*
سخت بود اما تو از آغاز ، از روز نخست
فکر رفتن، بی وفایی، ظلم در سر داشتی
من که می دانم تو حتی قبل رفتن نیز هم
مثل من بیچاره، دلداران دیگر داشتی
تو همان روز نخست آشنایی، از سرم
هم کُلَه، هم هوش را با عشوه ات بر داشتی
اشکهای تو دروغ اول عشق تو بود
همچنان تمساح چشمی تا ابد تر داشتی
حیف که من دیر فهمیدم دروغ چشم را
فکر می کردم که چشمانی فسونگر داشتی
ساده دل دادم به تو، سخت است حالا رفتنت
سخت دل دادی بهما و ساده دل برداشتی
علیرضا بدیع
هر که شد خام، به صد شعبده خوابش کردند
هرکه در خواب نشد خانهخرابش کردند
بازی اهل سیاست که فریب است و دروغ
خدمتِ خلقِ ستمدیده خطابش کردند
اول کار بسی وعدهٔ شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند
آنچه گفتند شود سرکهٔ نیکو و حلال
در نهانخانهٔ تزویر، شرابش کردند
پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعم دلانگیز کبابش کردند
سالها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند
گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند
زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایهٔ ایجاد سرابش کردند
لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم حسابش کردند
فرخی یزدی