شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو
شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شعر کوتاه،تک بیت، مهرداد تکلو

شاه بیت های ناب

فریدون مشیری


شرمتان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید
بس کنید از این همه ظلم و قساوت
بس کنید.
گر مسلسل‌هایتان یک لحظه ساکت می‌شوند
بشنوید و بنگرید
با تمام اشک‌هایم باز _نومیدانه_ خواهش می‌کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه‌های نازک نورس کنید
بس کنید...


فریدون مشیری

مهدی فرجی

مش رهایی و خوشحالی‌اش گرفتاری

هزار خوش‌دلی آکنده با خودآزاری


درست می‌شنوی؛ عاشقانه می‌گویم

بدان که شعر دروغ است و عشق، بیماری!


سراغی از تو نگیرم، بگو چه‌کار کنم؟

که جان به لب شدم از قهر و آشتی، آری


به دوست داشتنت افتخار خواهم کرد

ولی کلافه‌ام از این جنون ادواری


اگر دوباره سراغی گرفتم از تو، نباش

مرا رها کن و خود را بزن به بیزاری


دو روز بی‌خبرم از تو و نمی‌میرم

چنین نبود گمانم به خویشتن‌داری!


دلم به زندگی سخت و مرگ راحت بود

مگر تو باز بگویی که دوستم داری...


مهدی فرجی

مشفقی بخارایی

می‌نمایم با تو اشکِ سیم و روی همچو زر

خودنمایی نیست، از روی نیاز است این‌همه...


مشفقی بخارایی

لسانی شیرازی

ناله‌ی تیشه به گوشِ دل شیرین می‌گفت

که گذر بر سر فرهاد نکردیّ و گذشت...


لسانی شیرازی

فرشید زاهدی

تو تک‌کبریت امّیدم در اوج بى‌کسى بودى

تو را -اى عشق- با امّیدوارى روشنت کردم...


فرشید زاهدی

سید مهدی نژاد هاشمی

یک روز بیا آنچه دلم خواست، همان شو

یک روز که در تذکره‌ها روز وصال است... 


سید مهدی نژادهاشمی

تقصیر خودم بود، تو تقصیر نداری

چون خوابِ دَم صبحی و تعبیر نداری


هر وقت زمانش برسد، می‌رسی از راه

چون مرگی و یک ثانیه تأخیر نداری


عقل آمده با لشکرش، امّا تو چه ای دل؟!

حتّی سپر و نیزه و شمشیر نداری


ای بخت نگون‌بخت من! امروز عوض شو

فردا که شود، فرصت تغییر نداری


گفتی که وفادار بمانیم؟ وفا چیست؟

چیزی‌ست که تو، از بدِ تقدیر نداری...

حمیدرضا حامدی

پرنده‌ای که به بام تو انس دارد و بس

روا مدار که مرغ مهاجرت باشد


حمیدرضا حامدی

رهی معیری


نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی، نه بر لب‌های من آهی


نه جان بی‌نصیبم را پیامی از دلارامی

نه شام بی‌فروغم را نشانی از سحرگاهی


به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی

به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی


گَهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی

گَهی خاموش و حیران چون نگاهی در نظرگاهی


«رهی!» تاچند سوزم در دل‌شب‌ها چو کوکب‌ها؟

به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی...


رهی معیری