مش رهایی و خوشحالیاش گرفتاری
هزار خوشدلی آکنده با خودآزاری
درست میشنوی؛ عاشقانه میگویم
بدان که شعر دروغ است و عشق، بیماری!
سراغی از تو نگیرم، بگو چهکار کنم؟
که جان به لب شدم از قهر و آشتی، آری
به دوست داشتنت افتخار خواهم کرد
ولی کلافهام از این جنون ادواری
اگر دوباره سراغی گرفتم از تو، نباش
مرا رها کن و خود را بزن به بیزاری
دو روز بیخبرم از تو و نمیمیرم
چنین نبود گمانم به خویشتنداری!
دلم به زندگی سخت و مرگ راحت بود
مگر تو باز بگویی که دوستم داری...
مهدی فرجی
مینمایم با تو اشکِ سیم و روی همچو زر
خودنمایی نیست، از روی نیاز است اینهمه...
مشفقی بخارایی
تو تککبریت امّیدم در اوج بىکسى بودى
تو را -اى عشق- با امّیدوارى روشنت کردم...
فرشید زاهدی
یک روز بیا آنچه دلم خواست، همان شو
یک روز که در تذکرهها روز وصال است...
سید مهدی نژادهاشمی
تقصیر خودم بود، تو تقصیر نداری
چون خوابِ دَم صبحی و تعبیر نداری
هر وقت زمانش برسد، میرسی از راه
چون مرگی و یک ثانیه تأخیر نداری
عقل آمده با لشکرش، امّا تو چه ای دل؟!
حتّی سپر و نیزه و شمشیر نداری
ای بخت نگونبخت من! امروز عوض شو
فردا که شود، فرصت تغییر نداری
گفتی که وفادار بمانیم؟ وفا چیست؟
چیزیست که تو، از بدِ تقدیر نداری...
نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهی
نه جان بینصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بیفروغم را نشانی از سحرگاهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
گَهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گَهی خاموش و حیران چون نگاهی در نظرگاهی
«رهی!» تاچند سوزم در دلشبها چو کوکبها؟
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی...
رهی معیری