-
غزل
جمعه 21 فروردین 1394 13:18
،ای بهاران همه افسون شده از عطر تنت دو بلورین صدف آمیخته با پیرهنت نیمه باز آن یقه و دلهره بر جان من است بیش از این وا شدنش، لحظه ی پایان من است ،رشته کوه است و دلم حس پریدن دارد هیبت قله از این فاصله دیدن دارد تن بی تاب تو با وسوسه اش می ارزد دکمه را باز نکن، دست خدا میلرزد از همان شب که تراشید تو را زلزله شد طرح...
-
غزل
جمعه 21 فروردین 1394 13:15
،ﮐﻨﺎﺭ ﭼﺎﯼ ﺗﻠﺨﻢ ﺷﻌﺮ ﺑﺎ ﻃﻨﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ، ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﮏ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﭘﻠﻨﮕﺖ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺖ ﻣﺎﻩ ﻣﻦ ﻫﺮﺷﺐ، ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﮔﻞ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺖ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ نه ﭼﺸﻤﻢ ﺷﻮﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻭ ﻧﻪ ﺩﻝ ﺷﻮﺭﯼ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﺩ، ﺑﮕﻮ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻭﺻﻠﮥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ؟ ،ﺩﻭ...
-
غزل
جمعه 21 فروردین 1394 13:08
،بدنت بکرترین سوژه نقاشی ها و لبت منبع الهام غزل پاشی ها ،با نگاهت همه زندگی ام بر هم ریخت عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها ،چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها ،ماهی قرمزم و دلخوشی ام این شده که عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها ،بنشین چای بریزم که کمی مست شویم دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی...
-
تا به کی این دل دیوانه به تو رو بزند
جمعه 21 فروردین 1394 12:47
،تا به کی این دل دیوانه به تو رو بزند عشق در پای تو افتاده و زانو بزند ،چشم من منتظر دیدن تو باشد و اشک روز و شب راه تو را یکسره جارو بزند ،ذکر خیرت همه جا هست شنیدم صیاد دیده چشمان تو و رفته که آهو بزند ،شاپرک مست شده دور شما می گردد آمده پیش تو زنبور که کندو بزند ،زود تر با دل دیوانه ی من راه بیا ترسم این است کسی...
-
شعر کوتاه
چهارشنبه 19 فروردین 1394 00:56
،مادرم گفت که عاشق نشوی گفتم چشم چشمهای تو مرا بیخبر از چشمم کرد
-
شعر کوتاه
چهارشنبه 19 فروردین 1394 00:54
،ای چشم تو چشم و چشم و سر چشم همه بی چشم تو نور نیست در چشم همه ،چشم همه را ز چشم تو نور دهند بی چشم تو چشمه هاست در چشم همه مولوی
-
غزل
چهارشنبه 19 فروردین 1394 00:09
،خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود یک نفر از نامزدش دل برده مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی که به پرونده جرم پسرش برخورده خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ بین دعوای پدر مادر خود گم شده است خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق که پس از بخت بدش سوژه مردم شده است ،خسته مثل پدری که پسر معتادش غرق در درد خماری شده، فریاد...
-
شعر کوتاه
سهشنبه 18 فروردین 1394 23:41
،عطر تو چون دم عیسی ست، طبیعی ست اگر به جسد قدری از آنرا بزنم، برخیزد
-
تورا در باورم در حد یک قدیسه
سهشنبه 18 فروردین 1394 20:19
،تو را در باورم در حد یک قدّیسه جا دادم به حاجت مند ها عمری نشانی تو را دادم مقدّس بود عطرت آنقًدر که خواب می دیدم تمام کورهای شهر را با آن شفا دادم
-
غزل
سهشنبه 18 فروردین 1394 20:18
،درسینه اش آتش فشانی شعله ور دارد رودی که حالا درسرش فکر سفر دارد ،من می روم از این حوالی دورتر باشم بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد! ،آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد حالا که می آید به سوی من، تبر دارد! ،با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم گاهی برایم گریه کن! باران اثر دارد ،یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد این رود...